غربت

سلام

نا آشنا با غربت نیستم اما این بار انگار روی خون یک عالمه شعر و غزل پا می گذارم ! و یا شاید هم به بالین یک عالمه شاعر بی چراغ می روم که به سندرم «شعر زخمی » مبتلا شده اند و می روم تابرایشان «صدا » تجویز کنم ،« عشق »بپیچم ...

1

من همزاد زنی شاعرم

که اندوه شب های هزاره ی چندم را

از حنجره ی تومی گذرد

و به یاد استکان های ممنوع چایی که

با تو نوشیده

هر روز نگاهش را

به کافه قهوه ای چشم تو

پست می کند

«ازمجموعه ی جدید در دست انتشارم »

2

ای تا همیشه سبز که در باور منی

عطر حضور در غزلم می‌پراکنی

آن‌ها که چشم‌های تو را زود پس زدند

با هرچه آب و آینه دارند دشمنی

آنجا برای ماندن تو هیچ خوب نیست

یک شهر بی‌ترانه و تاریک و آهنی

شهر هزار کوچه‌ی بی پنجره... و تو

با یک قبیله خواهر و داداش ناتنی

آخر تو نیز از همه کس خسته می‌شوی

سمت نگاه زخمی من بال می‌زنی

تو لحظه لحظه لحظه‌ات از نوع آشتی‌ست

رنگ حضور باغچه‌ی یاس و سوسنی

حالا برای خاطر پروانه‌های باغ

شعری بخوان به حوصله از جنس روشنی

من در خودم شکسته و آوار می‌شوم

هرگز مباد مثل من این‌گونه بشکنی 

آبان 1379

ازمجموعه ی شعرهای کلاسیکم - بگذار در سلام خداحافظی کنم - نشر نیماژ  

/ 33 نظر / 44 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حمیدرضا

گربه پیرانه سرم بخت جوانی به سر آید از در آشتیم آن مه بی مهر درآید آمد از تاب و تبم جان به لب ای کاش که جانان با دم عیسویم ایندم آخر به سر آید خوابم آشفت و چنان بود که با شاهد مهتاب به تماشای من از روزنه‌ی کلبه درآید دلکش آن چهره، که چون لاله بر افروخته از شرم بار دیگر به سراغ من خونین جگر آید سرو من گل بنوازد دل پروانه و بلبل گر تو هم یادت ازین قمری بی مال و پرآید شمع لرزان شبانگاهم و جانم به سر دست تا نسیم سحرم بال و پرافشان ببرآید رود از دیده چو با یادمنش اشک ندامت لاله از خاکم و از کالبدم ناله برآید شهریارا گله از گیسوی یار اینهمه بگذار کاخر آن قصه به پایان رسد این غصه سرآید شهریار سلام خدمت شما دوست گرامی دعوت به "نقد" نوشته ادبی در مورد "فلسطین کربلای دیگر" هستید منتظر حضور گرم شما هستم باسپاس حمیدرضا(دهکده مجازی)

رضوان امامدادی

هر روز نگاهش را به کافه قهوه ای چشم تو پست می کند عالی بود زهراجان[گل]

سید علی حجازی

کهنه خیال من هرگز قدر عافیت نمی داند هرکجا که میلش هست اسب خویش می راند. ماییم و قصه پیری ماییم حال تسخیری وای من چرا این دل کمترین نمی داند. سلام نیستید ؟

عسل فومنی

دوست خوب و وفادارم عید سعید فطر بر شما و خانواده گرامیتان مبارک و شاد باش [گل]

سیدعلی حجازی

سلام دلم بار دیگر تورا یاد کرد گمانم به موقع تورا یاد کرد بیا و نظر ده به دل گفته ام که تنهایی ودرد بیداد کرد

محمد نجفی

سلام خانوم بصارتی... حق با شماست.... بی وفا شده ایم... وفا.... وفا ... وفا... مرسی که اینجا هم هستید...

علی باقری

سلام غزل زیبایی بود ولی من کار سپیدتون رو بیشتر می پسندم

عسل فومنی

شهر از بالا زیباست و آدم ها از دور جذاب فاصله مناسب رو حفظ کنیم تا دوست داشتنی بمونیم . . .

زادچهر

درود بزرگوار برای دیدن نگاره های دژ هزار در واقع در ایلام زیبا با سرافرازی دعوتید به وبلاگ " تاریخ و دانستنی های ناب ایرانمان" [گل]