هممممممممممممه می میریم

من هیچ وقت علیشاه مولوی -شاعر -را ندیدم ؛ اما ، از این که قلمی پا به پای قلبی از تپش ایستاد ،ناراحتم . و در همین جا به شاعران بزرگواری که سایه ی همدیگر را با تیر می زنند،یاد آوری می کنم که : همه می میریم !

/ 9 نظر / 13 بازدید
کریم

خدا بیامرزد . تا بوده همین بوده بانوجان . به نکته ی خوبی اشاره کردی .قلمت قشنگه مرسی

مرتضی شاهین نیا

باشگاه کتابخوانی بافر www.book.bafar.ir قابل توجه دوستان گرامی ، هم پیمانان دفاع از حقوق اهالی ادب و همه کسانی که بیش از ما دلسوز فرهنگ و ادب پارسی هستند . در پی پرسش های پیاپی دوستان مختلف در خصوص سیاست های باشگاه کتابخوانی بافر در گزینش و عرضه کتاب ها در سایت باطلاع می رساند نظر به ضرورت و اهمیت کیفیت در محتوا ، باشگاه کتابخوانی بافر ، کتب واصله را در اختیار شورای ممیزی 5 نفره متشکل از اساتید جریان های ادبی جاری کشور می گذارد و گزینش آثار منوط به دریافت سه رای مثبت از جانب این بزرگواران می باشد . لذا آن دسته از عزیزانی که علاقه مند به قرارگیری آثار چاپ شده ی خویش در فروشگاه باشگاه می باشند می توانند ، 5 نسخه از کتاب خود را به(استان گلستان ، شهرستان گرگان ، صندوق پستی 1133 ـ 49175 شرکت بافر بنیان )ارسال نمایند . نظر به پرسش های پیاپی دوستان در خصوص نحوه ی تهیه ی کتابهای موجود در فروشگاه باشگاه به اطلاع می رساند . برای عضویت در شبکه ی کتابخوانی باشگاه باید ابتدا به نشانی http://book.bafar.ir/index.php?route=account/register رفته و مراحل عضویت را تکمیل نمایید توجه داشته باشید به علت استفاده ی سایت از

مریم توفیقی

نامه ای نوشته ام برای یونسِ صبور لحظه هایم در آخرین نفس های سال نود و دو دعوتید به خواندنش ... در آستانه ی سال نو بهارتان زیبا لحظه هایتان ماندگار ... ------------- سیده زهرای من ... خدا علیشاه مولوی را بیامرزد ولی او هم مثل خیلی از شاعران زمانی پررنگ شد که رفت ...

mhmd bhdrn

خدا بیامرزشون [گل]

اورسجی

با تبریک عید سعید باستانی نوروز سالی پر از برکت و شادی برایتان می خواهم همیشه سر بلند ، پیروز و پر افتخار باشید شب عیدی که گذشت تخم مرغ هفت سین ما آبی شد سبزه ش هم چمن مصنوعی شد حاصل از این همه تحقیر سیب و سیر و سنجدش هم لاستیکی شد سفره هفت سین ما عطر دیروز را نداشت حاجت قاشق زنی هم نت دیروز را نداشت شب عیدی که گذشت پدرم رو به خدا بود شمع ها روشن بوداند پروانه جرات عشق بازی نداشت گلهای گلدان هم همه مصنوعی شد شب عیدی که گذشت شب عیدی که گذشت

کاوه

چقدر ساختگـــــی بود شعار من و تو خاک عالم به سر قول و قرار من و تو هیچ معلوم نشد از چه نژادی هستند تُف به روی دل بی ایل و تبـار من و تو گریه کن ابرک معصوم، زمینگیر شدیم آسمان نیــــز نشد آینــــه دار من و تو حرف هایی که به هم ردّ و بدل می کردیم آخرش نیـــــز نخوردند بــــه کــار من و تـــو چقــــدر زود بریـدی و بـــــــه من بد کـردی دستخوش! همسفر این بود قرار من و تو؟! باغ ما مزرعه ی هرزه ترین زمزمه بود مفتکی هم نمی ارزید بهار من و تــو آخرین بیت: ببین قافیه را باخته ایم فحش و نفرین غزل نیز نثار من و تو

کاوه

صبح روزی پشت در می آید و من نیستم قصــــــه دنیا به سر می آید و من نیستم یك نفر دلواپســــم این پا و آن پا می كند كاری از من بلكه بر می آید و من نیستم بعد ها اطراف جای شب نشینی هایمان بــوی یک سیگار زرمی آید و من نیستـــم خواب و بیداری، خدایا بازهم در می زنند نامه هایم از سفر می آید و من نیستــم در خیابان، در اتاقم، روی كاغذ، پشت میز شعـــر تازه آنقدر مــی آیـــد و من نیستم بعد ها وقتی كـه تنها خاطراتم مانده است عشق روزی پشت در می آید و من نیستم هرچه من تا نبش كوچه می دویدم او نبود روزی آخــــر یک نفر مــی آید و من نیستم

کاوه

دیوانگی ها گرچه دائم دردسر دارند دیوانـه ها از حال هــم امّا خبر دارند آیینه بانـــو! تجربه این را نشان داده: وقتی دعاها واقعی باشند اثر دارند تنها تو که باشی کنار من دلم قرص است اصلاً تمــام قرص ها جز تــــو ضـــــرر دارند آرامش آغوش تو از چشم من انداخت امنیتی کــــه بیمه های معتبـــر دارند «مردی» به این که عشق ده زن بوده باشی نیست مردان ِ قدرتمند ، تنهــــا «یک نفـــــر» دارند! ترجیــــح دادم لحـــن پُرسوزم بفهمـــاند کبریت های بی خطر خیلی خطر دارند! بهتــر! فرشته نیستم ، انسانِ بـــی بالــــــم چــون ساده ترکت می کنند آنان کـه پَر دارند