غزلی از سالهای دورتر به حسین منزوی

 

شاعر برای تیرگیت ماه می شوند

این واژه ها که خستۀ گهگاه می شوند

تنها برای سفرۀ شعر تو اینچنین:

«وقتی که سیب نقره ای ماه »می شوند

بر سینۀ نگاه تو سنجاق می خورند

با خلسه های ترد تو همراه می شوند

قد می کشند با تو و در امتداد تو

تا می شوند بی تو و کوتاه می شوند

آنقدر دور حوصله ات تاب می خورند

تا این که عاشقانۀ دلخواه می شوند

اما به خواب زرد من آمد که واژه ها

روزی برای آینه ات آه می شوند

از دست عده ای که پر از بی ترانگی

در جنگل خیال تو روباه می شوند!

 

 

حرف این نیست که کدام بهانۀ ویرانگر پای همۀ شعرهایم را امضاء می کند و تاریخ می زند. حرف این است که تمام عاشقانه هایم بد یا خوب،قوی یا ضعیف، وبه هر بهانه وهربغضی که شروع وتمام شده ، تقدیم می شود به خداوندگار غزل معاصر حسین منزوی.

به خاطر روحیۀ خاصی که دارم ، تمایلی به مداخله در بحثهای ادبی آنهم از نوع جنجالی اش ندارم ؛ اما، وقتی صحبت از ساحت مقدس شعر حسین منزوی می شود ، حتی لبهای بی صحبت یک سیده زهرای خاموش هم هنجار شکنی و ناپرهیزی می کند.

شنیده می شود که اخیرا" گفته شده « غزل حسین منزوی عسل است که بیشتر از یک قاشق خوردن آن دلزدگی می آورد » ! به ذهنم رسید که بگویم خب ترشیجات مثل آبلیمو ، قره قوروت و اینجور چیزها که نقطه مقابل عسل است شاید برای ذائقۀ این افراد کارساز باشد که هر وقت دچار دلزدگی ناشی از عسل خوری شدند ، استفاده کنند که یاد ضرب المثل « اگه ترشی نخوری چیزی می شی » افتادم و گفتم خوب نیست که آدم با توصیه های نابجا جلوی پیشرفت افراد را بگیرد !!!

اگر عمری بود ، اگر مجالی بود و اگر از کسا لتی که جسمم را گرفتار کرده جان سا لم به در ببرم ، در پستهای بعدی بیشتر دربارۀ شعر منزوی ، خودش وشاعرانگیش حرف می زنم .

فعلا" :

1- شعر منزوی فقط «غزل» نیست . او ضرورت نوآوری نیما رادرک کرده بود واشعار آزاد وبطور کلی شعرهای غیر کلاسیک او گواهی بر این ادعاست . به نظر می رسد این نابغۀ ادبی در این طبع آزمایی هم خیلی موفق تر و سر بلند تر از بعضی مدعیان محترم بوده است .

اگر د وستان گرامی به غزل او استناد می کنند ، و دشمنان گرامی تر با غزلش عناد می ورزند ، برای این است که زمانی که غزل با  بی رحمی مواجه شده بود و خیلی قلمها تبدیل به آلت قتاله برای آن شده بودند ، با احترام به همه کسانی که در آن دوره برای حفظ غزل تلاشی ستودنی کردند ، حضور منزوی پر رنگ تر از بقیه به چشم می خورد که به کمک نیروی کم نظیر شاعریش و نیز سواد شاعرانه به غزل جانی تازه بخشید .( رجوع شود به مقاله ام در این باره در پستهای قبلی )

۲- در مورد شاعرانگیش :

اگر به قول منوچهر آتشی منزوی « قربانی فرشتۀ بی رحم شعر » است ،  شاید برای این است که حسین منزوی هیچ وقت روحش را به مزایده نگذاشت ، هنرش را نفروخت ، احساسش را حراج نکرد . و بارها و بارها تنهایی بزرگش را چه شاعرانه  گریست ، گریست ، گریست ! و بارها و بارها تنهایی بزرگش به سنگ طعنه ها ، تهمتها ، بی حرمتی ها و آزارها شکست ، شکست ، شکست !

اگر گفتم « ساحت مقدس شعر حسین منزوی » برای این است که او تمام شهرت شاعریش را فقط و فقط مدیون شعرش است نه مدیون مدرک استاد دانشگاهی اش ، نه مدیون برگزاری کنگره های آنچنانی با منظورها و تدابیر مختلف از جمله شناسایی استعدادهای جوان و کله پا کردن و کن فیکون کردن آنها در کنگره های بعدی !! و نه مدیون ایجاد کارگاههای کانالیزه به منظور نوچه پروری و سایهء کارگاههای ادبی دیگر مخصوصا" جوانترها را با تیر زدن ! ( بلانسبت کارگاههایی که عاشقانه دغدغه سنگین ادبیات را به دوش دل خستۀ شان می کشند )

3- اخیرا" مد شده بعضیها که با دیگران عناد ادبی و شاید هم شخصی دارند به خودشان اجازه می دهند و پشت اسم بزرگ منزوی قایم شده و حرفشان را می زنند و با این عمل ناپسند منزوی را شاعری دگم اندیش معرفی می کنند . مسلم است تمام تلاش این شاعر در جهت نوآوری بود ( رجوع شود به مقاله ام در پست های قبلی ) و شاعری بود که به جوانترها ایمان داشت و با سعۀ صدرو بزرگ منشی به آنها میدان می داد . نمونه اش مقدمه ای است که به کتابهای شاعران جوان مثل ابراهیم اسماعیلی و علیرضا عاشوری نوشته است که این عزیزان هر دو در ژانر غزل پیشرو قلم زده اند .

 

استاد دلم برایت خیلی تنگ شده اما آسوده بخواب که غزل بیدار است!

 

غزل مثنوی :

 

ای من! منِِ ِهلاک! منِِ ِدر بدر شده

از دست توست دفتر شعرم هدر شده

اینقدر واژه واژه مرا قلقلک نده

دستی بکش به حوصله ای که سر آمده

گم کن مرا به حال خودم«آه سردم است»

چیزی که دوست دارمش آوار دردم است

من آتش از تو حوصله کردم خدای من!

تو نقشۀ بهشت کشیدی برای من؟!

خاکستریست چهرۀ شعری که خسته است

وقتی کنار حوصله اش «تو » نشسته است

دستم برای از تو نوشتن سیاه شد

خودکار من دچار تب اشتباه شد

داری مرا دوباره گرفتار می کنی

روی دل جنون زده ام کار می کنی

این ماسک روی چهرۀ شعرم قشنگ نیست

در خوابهای شعر من این هرزه گرد کیست؟!

گیرم که زخم زخم دهن باز کردم و...

گیرم که شاعرانگی آغاز کردم و...

گیرم که شعر شعر برایت تلف شوم

یا نه که زیر پای نگاهت علف شوم!

دریا شوی و موج برقصی و کف کنی!

من مثل ساحلی شنی و بی صدف شوم

گیرم که چشم بسته برایم پدر شدی

من بچه ای که هست تورا ناخلف شوم

توچرخ چرخ مولوی شعر من شوی

من توی دست غرق سماع تودف شوم

روزی هزار بار دلم را سفر کنی

ومن سواریک ترن بی هدف شوم

گیرم که قلبهای جهان خانه ات شود

من با تمام آدم عالم طرف شوم

فرض محال «مرد عمل »هم شدی، که چی؟!

با غصه هام بچه محل هم شدی ، که چی؟!

عاشق شدی، که نه-خودمانیم-احمقی!

بوی کلاغ می وزد از تو دهن لقی!

از ما که دور دور دور دورتر شوی

دور «گلت» بگردی و زنبورتر شوی!

گیرم که واژه واژه بگریی غم مرا

وخاطرات تبزده و در هم مرا

من که درست مثل شبی بی ستاره ام

من که شبیه تابلویی نیمه کاره ام

حالا به هر بهانه به هر شکل هر روش

تصویر شعرهای مرا خط خطی بکش

حالا هزارو سیصد و پنجاه و/ چند بار

شلیک کن به شعر من ای درد خنده دار

از هوش رفت فرصت یک حرف تازه ام

مانده ست روی دست خیالم جنازه ام

با بی تفاوتی بگذر از کنار من

خوش باش و خوش برقص شب انتحارمن

یک شعر خسته دور سرم تاب می خورد

هرچند داده ام به تو این را : «جواب رد» ↓

شاعر شدم به آخر این قصه می رسی

یک بهت سر به مهر ویک بغض بی کسی

شاعر درون شعر خودش منفجر شده

مثل کتاب بی کلمه منتشر شده

شاعر که واژه واژه خودش را شمرده است

حالا درون شعر خودش جان سپرده است

دارد پیاده می رود این شعر را سفر

حالا کلاغ! این خبر نحس راببر

مثل صدای گم شدۀ توی هلهله

که با اجازۀ همۀ زخمها : « بله » !