با کوله باری از تب و تشویش و آرزو

می‌خوانَدَم نگاه خیابان روبرو

دیگر فرشته‌های نجاتم رسیده‌اند

دیر آمدی سراغ نگاهم بهانه جو!

حالا که حجم فاصله بیداد می‌کند

حالا که در تدارک کوچی؟ خودت بگو!

حالا که آب از سر دردم گذشته است

پیراهن خیال مرا می‌کنی رفو؟

وقتی که خاطرات مرا مثله می‌کنند

پس چشم‌های حادثه سازت کجاست؟ کو!؟

آه ای فرشته‌های نجات! آی واژه‌ها!

امشب مرا دوباره ببارید مو به مو

امشب که در حضور شما گُر گرفته‌ام

با التهاب بغض فروخورده در گلو

آن کس که در کنار من آبی‌تر است باز

با دیگران عجیب شده گرم گفتگو

دارند بی اجازه‌ی من رخنه می‌کنند

در ناگهان خلوت او از چهار سو

امشب کنار فرصت مهتابی غزل

باید نگاه پنجره را داد شستشو

باید تمام آینه‌ها را عبور کرد

با کوله باری از تب و تشویش و آرزو

بهمن ۱۳۷۹

از مجموعه شعر گزیده ی شعرهای کلاسیکم - بگذار در سلام خداحافظی کنم - نشر نیماژ 

 

پی نوشت :

اینجا همه چیز سرد است خیلی سرد اینجا واقعاً سرد است خیلی سرد!