سلام

 

اول : بی حواشی کوتاه و بلند ؛تسلیت به تمام کلمه ها و سطر ها و شعر ها وقتی که دیگر بی عیش حضور نگاه شاعری قرار است نفس هایشان را نفله کنند ! خدا حافظ شاعر بزرگ خانم بهبهانی ! به حسین منزوی سلام برسانید وبگویید شعردوری و دلتنگی اش را تاب نمی آورد وما بیشتر!

دوم : نمی دانم این در قاعده ی «ادب » ی بررسی می شود که همگان به آن معتقدیم یا به حکم دوری از حواشی بی فایده و پرضرر ، که حرمت بزرگ تر ها را نگه داریم حالا این بزرگ تری می خواهدبه حکم فاصله ی زمانی و سن و سال باشد و یا عرق ریزی روح در خلق و ابداع آثار هنری . پس در این حرف که رویم نمی شود از سراحترام به بزرگتر های بعضاً حاشیه ساز بگویم،خودم را مخاطب قرار می دهم : 
شاید بعضی از حرفها قطعا و یا نسبتاً حق با تو باشد؛ مثلاً اظهار نظر در باره ی بزرگان غزل مثل حسین منزوی بزرگ که در روزگاری که فرضیه های «مرگ غزل » استعداد های زیادی را به بی راهه و یا خاموشی کشاند،کاری کردند کارستان که زمینه ی ظهور و درخشش افراد بعدی را در این وادی فراهم کنند. اما یاد بگیر خودت را رفتارت را و شخصیتت ات را طوری تنظیم وگاهی ویرایش کنی که در جایی که باید فقط شعر بخوانی،حرفی نزنی ! درجایی که باید حرف بزنی ،راه نروی ، و درجایی که باید راه بروی، بدو بدو نکنی و در جایی که باید بدوی،فرار نکنی! تادیگران شعرت را با حرفت،حرفت را با راه رفتنت و راه رفتنت را با دویدنت و دویدنت را با فرار کردنت اشتباه نگیرند!

سوم: خدا بیامرزد «میرزاحسن تبریزی»معروف به حسن رشدیه ،پیشگام نهضت فرهنگی و نخستین مؤسس مدرسه جدید در ایران  (بعد از دارالفنون)را . شاید روزی که داشت روش نوین آموزشی را که تا امروز ادامه دارد ، جایگزین مکتب خانه ها می کرد ،به این مسأله واقف بود که روزی ورژن های جدید از مخالفان او که تکفیرش کردند ظهور خواهند کرد و آن قدر به این روش نوین علاقمندی نشان دهند که برای گرفتن بورسیه ی تحصیلی کورس بگذارند حتی بورسیه در دانشگاههای بلاد کافرستان و حتی با معدل های زیر 14وحتی در رشته هایی که بورسیه خورشان هم به شدت ملس است !! و از سر همین اطمینان بود که فحش خورد،کتک نوش جان کرد،تکفیر شد،کشته داد اما مدرسه ساخت!

و اما این «بورسیه» ی خوشمزه و یا همان (fellowship)که به شرایط خاص و استثنایی ای اطلاق می شود که به آدم هایی خاص و استثنایی تعلق می گیرد ،عبارت است از پرداخت تمام و یا قسمتی از هزینه ی تحصیلی از سوی دانشگاه یا مراکز آموزشی و یا سازمان های حمایت کننده ی دیگر. مشمول بورسیه ی تحصیلی قاعدتاً باید دارای شرایط عالی برای پذیرش باشد . پیشتر ها در همه ی جای دنیا از جمله کشور ما این شرایط با گزینه هایی مثل عملکرد تحصیلی ممتاز دانشجو مثلا معدل بالا و احراز شرایط علمی فوق العاده تعریف می شد. (در حال حاضر را نمی دانم چه شرایطی حاکم است) گاهی وقت ها مشمولین این شرایط به دلایلی ناشناخته از بورس گرفتن در داخل کشور محروم می شوند و بعد به زعم بعضی ها بلاد کفر آغوش علمی اش را لبخند زنان به روی این افراد باز می کند که از این پدیده به «فرار مغز ها » یاد می کنند .

بچه های علمی وکاوشگر دانش معمولا آنانی هستند  که به شدت سرشان به آموختن و کسب تجربه و مهارت گرم است آن قدر که متوجه خیلی از حوادث دور و برشان نمی شوند و شاید هم تعمداً و از سر پیروی از قاعده ی آسه برو آسه بیا ،خیلی چیزها را نه می بینند و نه می شنوند ؛مثلاً،ممکن است سعی کنند هیچوقت فرق بین «بابک زنجانی » و «بابک خرم دین » را نفهمند . و یا فرق بین «شهرام جزایری » با «شهرام شب پره » را! و شاید هم فرق بین «برادر حسین» عزیز با «حسین کرد شبستری» را!  سعی می کنند به سویه های متناقض زندگی زیاد فکر نکنند !!سعی می کنند به سیر وقایع و تطور منجر به زمان حالشان اصلاً نیندیشند!سعی می کنند درک کنند که بهتر است کاری به کار هیچ چیز نداشته باشند چون به هر حال در این مملکت علم حساب و کتاب هست ، آمار هست!! سعی می کنند مطمئن باشند که تعریف شایستگی در رویکردهایی مثل مهارت ،انسان مداری، دانش و ... استوار است نه بر مفاهیمی مثل سوداگری ، فروسری، دروغگویی ،زیرابزنی و... .

با همه ی این حرف ها ،دوستان عزیزی که می خواهند به هر قیمت «دکنر»شوند! والله به پیر به پیغمبر آنها که سیر عادی وطبیعی دکتر شدن را طی کردند و به قیمت دود چراغ خوردن و کار کشیدن از استعدادهای فردی و سعی و پشتکارو به قیمت ندیدن با چشم های بدون عینک دکتر شدند،به این باوررسیده اند که قبل از اینکه دکتر بشوند انسان هستند،و هر انسانی هم به تنهایی و بدون دکتر شدن و مهندس شدن و غیره و ذالک برای خودش جوهر دارد ؛جوهری به نام نامی انسانیت! والله به پیر به پیغمبر اگر بدانید که هر عبارتی چه معنای سنگینی را ممکن است باخودش داشته باشد و با هر بار دکتر خطاب کردن چه بار سنگینی از دقت ،مراقبه،مسؤولیت وحتی درد بر دوش بود و نبودت می افزاید و در جانت ته نشین می شود ، این بلا را بر سرخودت نمی آوری !!! و سعی نمی کنی یک امتیاز نابجا و البته غافلگیر کننده را به هزینه ای از هزینه های انسانیت ات راه دهی .

سعی کن وقتی میکروفون نه چندان مفت و مجانی انسانیت را به دستت می دهند و قرار است راوی وجدانت باشی ، صدایت را صاف کنی و بگویی که من جای خادم با خائن را در وجدانم عوض نمی کنم و نخواهم کرد.

والله به پیر به پیغمبر ، دکتر هم که بشوی اگر آدم بودنت یادت برود و رفتارت پذیرفتنی که چه عرض کنم ،آن قدر قابل فهم نباشد و آن قدر در روحیه ی متعصبانه ات غرق شوی و آدمیت ات را باخدایگانی ات اشتباه بگیری و فقدان خاکساری و فروتنی تو را به مهلکه ی فرض های غلط بیندازد تا جایی که به یقین «مرغ فقط یک پا دارد »، برسی ، دکتر بودنت به چه کارت می آید که آدم بودنت جواب نداد؟!

سعی کن سربلند در دنیای دیوانه ای زندگی کنی که همه چیز آن دست به دست هم داده که تو را شبیه دیگران بکند . سعی کن جرأت خودت بودن را داشته باشی نه فضاحت به هر قیمت دکتر و مهندس شدن را !

پی نوشت 1 :

معرکه‌گیری با پسر خود ماجرا می‌کرد که تو هیچ کاری نمی‌کنی و عمر در بطالت به سر می‌بری. چند با تو بگویم که معلق زدن بیاموز، سگ ز چنبر جهانیدن و رسن بازی تعلم کن تا از عمر خود برخوردار شوی. اگر از من نمی‌شنوی، به خدا تو را در مدرسه اندازم تا آن علم مرده ریگ ایشان بیاموزی و دانشمند شوی و تا زنده باشی در مذلت و فلاکت و ادبار بمانی و یک جو از هیچ جا حاصل نتوانی کرد.(!!!!!!!!!!!!!!!!!)
«عبید زاکانی »

پی نوشت 2 :

سر بنه یا سر خود گیر که این وادی را
قوت زاغان، همه از مغز اولوالالباب است
«جامی».

پی نوشت 3 :

اگر قورباغه را بر مسند طلا بنشانی عاقبت به مرداب می جهد !

«ضرب المثل آلمانی »

چهارم : هر روزدر پهنه ی این جغرافیا چه سرنوشت ها که برای آدم هایش رقم نمی خورد در پس پرده ی برش های متناقضی از فرآیند ناخواسته ای به نام زندگی!و هر روزکه می گذرد کمتر جایی از این جغرافیای گسترده مصداق هایی از آرامش را از خود منعکس می کند . دیگر از اسرائیل وحمله های موشکی وبمبی اش زیاد تعجب نمی کنیم چون دست کم با زبان خشن معاصر وحشی گری می کند! اما وقتی سورپرایز می شویم که عده ای شمشیر به دست به نام « داعش » در مناطقی مثل مناطق کُرد نشین به خشونت ها و وحشی گری هایی دست می زنند مردهایشان را باشمشیر شقه شقه می کنند زنانشان را به اسیری می برند و خواب کودکانشان را آشفته می کنند این در حالی است که قبلا ًاسم مناطق کُرد نشین در هر جا را می شنیدیم یاد مردانی ساز به دست و زنانی با لباس های رنگی و زیبا وکودکانی  با شوق زندگی می افتادیم . و حالا تصویر سرهای بریده و زنان و کودکان اسیر را به لطف ویدئوهای منتشر شده در شبکه های اجتماعی در این سر دنیا هم می بینیم وحس می کنیم تاریخ دارد به گستره ی ملموس تری از جنایت رقم می زند و حتی قساوت های منسوخ شده را به هر اسمی بازسازی می کند و کُرد و فارس وآمریکایی و عرب هم نمی شناسد .

به نظر من داعش یک گروه تروریستی نیست ، یک فرهنگ است ومنشأ آن هم در درون همه ی انسان هایی است که  به هر اسمی از مرزهای انسانیت رد شده اند. به نظر من ممکن است هر انسانی یک یا چند داعش در درون خودش داشته باشد وگاه می گذارد کار به آن درجه ازنهایت پلشتی و قساوت برسد که با سر های بریده ی کسانی که با او به زعم خودش تفاوت ایدئولوزیک دارند، عکس بیندازد ، فیلم بگیرد و منتشر کند. پس گاه بهتر است به جای آن که از جنایت داعشی ها در خاورمیانه سخن بگوییم ، به داعش های درون خودمان فکر کنیم که مبادا روزی مارا به آن درجه از رستگاری غفلت منشانه برسانند که مجری مستند و بی مبالغه ی داعش های به زعم خودشان مشروع خاورمیانه شویم که سرنوشت قتل وخون و کشتارهای دست جمعی و خواب آشفته برای کودکان و زنان را باعث و بانی شویم و روی مرگ وزندگی بی پناهان و بی گناهان مثل داعشی ها و اسرائیلی های بی رحم اسکی نکنیم! امیدوارم  هر تفکری که پشت این نشت های سر زده از بدنه ی تاریخ هست و جنایت هایی به بزرگی این جنایت ها را رقم می زند ، تا نبوغ افراطی گری شان بیشتر از این شکوفا نشده و تا غلظت بیشتری پیدا نکرده به لطف دانایی وبه دست آگاهی های بشری ،،بخشکد! به راستی چه جنگ افزاری می تواند ویران کننده تر ازجهل و نادانی باشد ؟!

پی نوشت 1:

جمله عالم زین سبب گمراه شد

کم کسی ز ابدال حق آگاه شد

«مولوی»

پی نوشت 2 :

..قدرت چیز مسخره و مضحکی است؛ وقتی آن را نداری احساسش می کنی، وقتی به چنگش می آوری لذت می بری و وقتی از این لذت سیراب می شوی دیوانگی به سراغت می آید .
«حلزون های پسر- احمد آرام»

پنجم : در قبیله ی شاعر ها چیزی که بی مضایقه دست به دست می شود دلتنگی است .خب پس بعید نیست که حالا از اینجا هوای دل من هم هوای دلتنگی باشد هر چند گم شده !

برای نگار دلتنگم و و قرارهای معلق سر قبر شاملو در امام زاده طاهر!

دلم برای غزل و دلتنگی های مشترکمان هم تنگ شده .

برای فرشته و مکالمه های تلفنی کش دارش !!!

برای مهرنوش و دقت و وسواسش در انتخاب شلوار جین برای من ! و نیز عصرهای داغ  وبستنی های قیفی سر سه راه بستنی های قیفی ای که لذت تماشای شکل و شمایلش که شبیه علامت سؤال بود و درنگ بر روی علامت سؤال گونگی اش دستان بدون دستکش و چرکین بستنی فروش را از خاطرم می برد!

برای خانه ی کتاب ونک و بازار کتاب انقلاب

برای عمو بهروز منزوی و ماجرای بع بعی ها !!!

برای داداش کوروس و صدای محزون شعرخوانی اش از پشت گوشی

برای م.م و تنها جلسه ی شعر و ترانه ای که با هم رفتیم ودقایق آخر جلسه رسیدیم و حین بحث من با یکی از حضار  اس ام اس داد که : ولش کن طرف نفهمه !! و ویبره ی زلزله وار گوشی من حین دریافت اس ام اس و جلب توجه حاضرین و شرمساری او که از هولش چایی داغش را سر کشید!

برای گروه  اس ام اس بازی شعر بازی شبانه که در غیاب من جایش را به یک گروه ناجوانمردانه ی وایبری داده است!!!

برای دیزی های دو نفره ی کریمخان که هر دو پرسش را یک نفر می خورد!

برای ک-ن و اصرار بر سر این عقیده ی مشترک و به تفاهم رسیده که وقتی دو نفر همدیگر را «الاغ» خطاب کنند به درجه ی اعلایی از عاطفه و صمیمیت و دوستی دست پیدا کرده اند !!

برای مهوش و دزدکی سیگار کشیدن هایش از ترس من!!

برای هوای گم شده ی در شعرهای عاشقانه ام و در نامه های بی گیرنده -در چشم های باران تبار من و باور اینکه دست خدا همان کاسه ای است که زیر نیم کاسه ی تمام دل تنگی های جهان است!!!!

و ناراختم از این که نمی توانم در جشن عقد مرتضی و سارا باشم !

و...

پی نوشت 1 :

یاد بعضی نفرات روشنم می دارد ...

«نیما یوشیج »

پی نوشت 2 :

من درد شکستگی استخوان را چشیده‌ام، درد دندان عقل را هم کشیده‌ام. همه‌ی دردها یکباره هجوم می‌آورند سر می‌گذارند به قلبت می‌کوبند که زمین را زیر پاهات بلرزانند. لابلای تصویرهایی که مدام تکرار می‌شود، و این قلب تیره‌بخت به دور تند می‌افتد سر می‌کوبد به قفسه‌ی سینه‌ات که خلاص کند خودش را جایی از دست تو و دیگران گم و گور کند، نبیند ،نشنود ،نفهمد.
ساعت‌ها می‌گذشت، به ساعت دیوار نگاه می‌کردم سه دقیقه گذشته بود، تا صبح این همه راه داشتم، و نمی‌دانستم با ملافه‌های مچاله در چنگم چه کنم. همه جا بوی تو می‌داد، بی معرفت! :

«رمان مده آی ایرانی - عباس معروفی»

بعد التحریر : در جواب دوستان عزیزی که گلایمندانه شعر خواستند و گفته اند چرا شعر نگذاشته ام : دیگر از سرقت های ادبی خسته شدم وحوصله ی برخورد با این دزدها را ندارم. به زودی هر دو کتاب دیگرم  را که در دست چاپ است ،معرفی می کنم . سپاسگزارم از لطف و توجه شما!