هر کس یک بار او را می دید ،می فهمید لبانش که تکان می خورد،بشارت

پرند گی می داد.

من که ندیدمش امّا وقتی خبر کوچش را شنیدم ، گفتم حیف شد! 

همه حسرت خوردند و کسی نگفت که  ای بابا دیگر96 سالش بود !

 

خدا باعشق آذین بسته دستان دعایت را

جهان بدجور کم دارد طنین ربنّایت را

رفیق روشنائیها!خدا می خواست از اوّل

کنار سفرهء تقوی نگه دارند جایت را

سر تو آسمان هم با زمین دیدی رقابت کرد؟

که او هم بعد از این قدری ببوسد ردّپایت را

زمین ناباورانه زندگی را بی تو می گرید

زمان گم کرده در خود موج غمگین صدایت را

تو در آغوش خورشیدی ترین تقدیر خندیدی

وحل کرده ست باران در خودش عطر عبا یت را

تمام لحظه های شهر باتو آسمانی بود

دلش تنگ است کوچه بشنود حرف عصایت را

اسیر هق هق غم واژه های لال می مانم

دلم که هیچ امشب شعر هم کرده هوایت را