سلام

با احترام به خداوندگار غزل معاصر- حسین منزوی بزرگ - به بهانه ء پنجمین سالگرد کوچ اردیبهشتی اش:

بشنوید: صدای زخمی شاعر عشق را

حسین منزوی شاعر بزرگ معاصر در اول مهر ماه 1325در شهر زنجان متولد می شود. شعرهای تاثیر گذار این شاعر از همان ابتدای جوانی او را به عنوان شاعری بزرگ ومحبوب به جامعه ادبی معرفی می کند.در بیست و پنج سالگی جایزه معتبر ادبی فروغ را از آن خود می کند . آثار زیاد وماندگاری از خود به یادگار می گذارد از جمله آثار منتشر شده ء:

حنجره ء زخمی تغزل - ترجمهء منظوم حیدر بابای شهریار- از شوکران و شکر- با عشق در حوالی فاجعه- صفرخان- به همین سادگی- از ترمه وتغزل- از کهربا و کافور - با سیاوش از آتش- این ترک پارسی گوی- تیغ زنگ زده - دیدار در متن یک شعر- این کاغذین جامه- فانوسهای آفتابی (مجموعه اشعار آیینی و مذهبی شاعر ) و...

دغدغه اصلی این شاعر در تمام شعرهایش  عشق است واشعارش با تمام مضامین اول از صافی عشق رد می شود.

خودش در مقدمهء " از خاموشی ها و فراموشی ها " می گوید:« ... عمری برای ستایش عشق گلو پاره کرده‌ام از روزگار حنجره‌ی زخمی تغزل تا روزگار کهربا و کافور و بعد....»

امشب ببرم به خلوت خویش ای دوست!

بی آنکه دهی راه به تشویش ای دوست!

عمری با عقل فکر کردی  ، امشب ،

باعقل نه با عشق بیندیش ای دوست!

«حسین منزوی »

منزوی بیشتر غزلسراست اما کارهای آزاد و سپید خواندنی ای با حال و هوای خاص خودش دارد که می تواند به شعر بزرگترین شاعران سپید سرا پهلو بزند.

من

     تورا

            برای شعر

                     بر نمی گزینم

شعر

    مرا  

       برای تو

           بر  گزیده است.

در هشیاری

   به سراغت

نمی آیم

هربار

    از سوزش انگشتانم در می یابم که

باز

   نام تورا

         می نوشته ام

این شاعر هیچگاه شغل دولتی نداشت ومطلقآ استخدام نشد! وتنها از طریق چاپ وانتشار آثارش امرار معاش می کردو « توخود حدیث مفصل بخوان از این مجمل » که امرار معاش هنرمند از طریق انتشارآثارش چه امرار معاشی را برایمان مجسم می کند؟!

منزوی بزرگ پس از سالها عشق ورزی و شاعری و شاعرانگی  در 16 اردیبهشت سال 1383 خیلی ناباورانه وغیر منتظره ولی در عین بزرگی  و در اوج هنرمندی - مثل همه هنرمندان واقعی اما انگشت شمار- دوستدارانش را به سوگ نشاند.

بخوانید:

یک ------   دو  ------  سه  

چندی پیش دوستی می گفت :« تنها اتفاقی که تا به حال در بار هء حسین منزوی وشعرش افتاده یا تایید است یا تکذیب ونقدی چشمگیر اتفاق نیفتاده است.»

خب اینکه قابلیتهای تحسین برانگیز ِ شعر حسین منزوی زیاد است وبا انقلابی که در غزل به وجود آورد می توان او را شاخصهءشعر وبالاخص غزل نامید وابن باعث شده که شعر این شاعر بر پیشانی ادب ایران جاودان بدرخشد شکی نیست.

اینکه از دهه40 به بعدودر شرایطی که غزل دچار بی رحمی شده بود و شعر معاصر درگیر موج گرایی های ضد غزل ، ومنزوی بزرگ توانست صبور و آرام اما زخمی ، کاری کند کارستان و انکار ناپذیر و به غزل جان تازه ببخشد تا جایی که ردپای ارزشمندش همچنان باقی باشد ، بر همگان مسلم است...وهزار و یک دلیل دیگر برای تکریم وماندگاری شعرش وجود دارد که در این مقوله ومجال اندک وبلاگ نمی گنجد...

شعر منزوی بزرگ است وبرایش شهرت پایدار آورد و محبوبیت مدام والبته هزینه های عاطفی و شخصی گزافی برای اعتلای آن پرداخت . شعرش علاوه بر تمام قابلیتهای بزرگ، با لحظات عاشقانهء مردم پیوند خورده وتا عشق هست، شعر منزوی هم هست وقطعاً نمی میرد.

خودش نیز به اقتضای رفتار شاعرانه ، استقلال شخصیت  شاعری ،عدم وابستگی های ریزودرشت، نوع زندگی خاص شاعرانه و به طور کلی شاعرانگی منحصر به فردش تبدیل به شاعری محبوب و ماندگار وقابل احترام  شده وشکی در این نیست.

امّا مخالفان و کسانی که شعر منزوی را انکاریا تکذیب می کنند ویا سعی در کم رنگ کردن تآثیر گذاری آن دارند ، حتی بعضی از منتقدان و تئوری پردازان به زعم خودشان ودور وبریهایشان سر بزرگ ، بزرگترین دلیلشان مثلاَ این است که  :« غزل حسین منزوی عسل است وبیش از یک بار خوردن آن دلزدگی می آورد» !!

ومن فکر می کنم تاریخ قاضی عادلی ست .مرور زمان هم  از دلایل تحسین وتکریم دوستداران وموافقان منزوی وشعرش ، وهم از دیدگاههای مخالفان غافل نخواهد بود.باید صبور بود و نظاره گر و به همه دیدگاهها به دیدهء احترام نگریست..

خبر:

1- بالاخره بعد از چندی انتظار و کش و قوسهای دنیای نشر و چاپ و مجوز و اینها ، مجموعهء آثار حسین منزوی به کوشش محمد فتحی و با همکاری انتشارات " آفرینش " وانتشارات «نگاه» در 1048صفحه وارد بازار کتاب شد.

ظاهراً این بار آثار ارزشمند این شاعر بزرگ ، در اثر اعتراضات ، واکنش ها ، و حساسیت های به جای بعضی دوستداران شعر وبالاخص شعر منزوی، دیگر دستخوش مرحمت و نوازش گرامیان ویرانگروجویای نام « مصحح و ویراستار » نشده! (اینجا را حتماً بخوانید: مقالهء غلامرضا طریقی .)

اما باز هم همان حکایت همیشگی دیوار کوتاه شعر و شاعر . گویا جای6 غزل کامل و ابیاتی از 8غزل دیگر از محبوب ترین غزلسرای معاصر در مجموعهء آثارش خالی ست. از میزان استعداد فیلتر پذیری و قابلیت حذف شوندگی غزلها و ابیات مذکور هیچ اطلاعی در دست نیست.امّا چنانچه کسی علاقمند به داشتن اطلاع در این زمینه است می تواند با مقایسهء نسخه های پیشین و مجموعهء تازه چاپ شده ، به نتیجه ای برسد. واگر چیزی دستگیرش شد ، ما را هم دستگیر کند!!

2-انتشارات دارینوش به زودی تعدادی از غزلهای استاد منزوی را با صدا و دکلمهء خودشان به صورت کاست روانهء بازار می کند. تعدادی از ترانه ها و اشعارشان نیز توسط خواننده ای که اسمش را نمی دانم اجرا شده و توسط همین انتشارات به زودی در اختیار دوستداران و علاقمندان قرار می گیرد. خب تا به اینجای کار که خیلی خوب است و بایدبه انتشارات دارینوش برای انجام چنین کاری و ارائهء چنین اثر ارزشمندی تبریک گفت.ولی یک سؤال در ذهن من وشاید هم بقیه ء دوستداران آثار منزوی ایجادشده که وقتی قرار است شعرخوانی حسین منزوی به بازار بیاید ، طبیعتاً و قطعاً در زمان حیات ایشان یعنی  قبل از سال 83 ظبط شده است. حالا چرا بعد از پنج سال  که ازکوچ ایشان می گذرد، رو شده و انتشار آن اینقدر طول کشیده ، معلوم نیست؟!

متاَسفانه این اتفاق ناخوشایندی ست که برای اکثر هنرمندان می افتد و چقدر خوب است که انتشار آثار یک هنرمند در زمان حیاتش صورت بگیردچون این حق طبیعی یک هنرمند به شمار می رود و چه بسا تنها موردی ست که می تواند کمی تسلی بخش دردهای دل و روح او به حساب بیاید.

3- من همچنان در حال جمع آوری مطالب کتابم در بارهء آثار حسین منزوی هستم. اگرچه مشکلات شخصی مثل درس و کسالت و... و نیز نبودن منابع قبلی در این زمینه به خودی خود روند کارم را کندتر کرده . امّا خسته  و ناامید نیستم وبا عشق ادامه می دهم اگرچه کار کمی طول بکشد.

4-حسین منزوی دفتر شعر ارزشمندی دارد به نام « فانوس های آفتابی» که سروده های آیینی و مذهبی این شاعر را شامل می شود. که نسبت به کتابهای دیگرش کمی مهجورمانده اگر خدابخواهد و اگر کتاب به دستم برسد به زودی آ ن رابا شرحی  معرفی خواهم کرد.

 و  حالاحسین منزوی در آیینه ء نگاه شعر شاعران :

 علی اکبر آغا سیان:                              

در کنج دلم دو چشم بر راه بکش

برخیز و فقط نفس بکش آه بکش

سرسخت ترین پلنگ این کوه و کمر

برخیز و دوباره پنجه بر ماه بکش

ابراهیم اسماعیلی اراضی:

کسی نبود که شاید تو را صدا باشد

هنوز هم که هنوز است نیست تا باشد

هنوز هیچ کسی آنقدر نسوخته است

که غر بتت را یک بیت آشنا باشد

تو شعر خویشتنی شعر بی سر انجامی

که انتهایش مو قوف ابتدا باشد

کدام دیده به جز دیده هات  پر زده است

به آن کجا که خدا باشد و کجا باشد

شگفت نیست برایم اگر حلول کند

خدا به صورت شعرت اگر خدا باشد

غزل غزل همه ی دفترت غرامت شد

که جای هر چه من و تو ضمیر ما باشد

نشسته صندلی ات روی پلکان ابد

برای اینکه تو را تا همیشه جا باشد

برایتان چه بگویم زیاده حضرت عشق

که در خور نفس قدسی شما باشد

آزاده بشارتی:

اگر چه شعر به سمت من هزار قافیه غم آورد
لباس شعله به تن پوشید کسی که دل به سخن وا کرد.

سارا جلوداریان:
غمی بزرگ به اندازه ی تمام جهان
کشید پای غزل را به ازدحام جهان  

زبان الکن شاعر، پر از تخیل شد
که باز قرعه نیفتد به نا... به نام جهان

زبان الکن شاعر ، به رودها پیوست
و موج موج خروشید از نیام جهان

زبان الکن شاعر، شراب تلخی شد
و ریخت نعره ی تاریخ را به جام جهان

زبان الکن شاعر ، به خاک و خون افتاد
سپس بلند شد و خیمه زد به بام جهان

سکوت چیست؟ طنین هزاره های صدا !
که شرحه شرحه سرازیر شد به کام جهان

سکوت چیست؟ غریو رسالت شاعر!
: جنون حل شده در متن بی کلام جهان

*
کجاست « حنجره ی زخمی » تغزل ها ؟
کجاست روح فرا رفته از تکامل ها ؟

همان بهار که « با عشق  تاب می آورد »
برای باغچه ، سیب گلاب می آورد

همان سفیر، که از « تیغ و ترمه » برمی گشت
تمام عمر ، به دنبال همسفر می گشت

همان که آینه ها را به دلبری می برد
برای قصه ی نارنج ها ، پری می برد

چقدر جوهره ی ناب در قلمرو داشت
چقدر مخمل مهتاب در قلمرو داشت

میان ماندن و رفتن، همیشه عاشق بود
شبانه بود، سحر بود، صبح صادق بود

کبوترانه میان حصارها روئید
شبیه لاله به خاک مزارها روئید

و سر به شانه ی طوفان نهاد، بی وقفه
و سر به کوه و بیابان نهاد، بی وقفه

*هنر که در کف آن ترک آذری افتاد
شکر به زیر و بم لهجه ی دری افتاد

قلم رها شد و از دست او  تراوش کرد
و چکه چکه شفق در رگ سیاوش کرد

قلم که یکسره از هرم سوختن می گفت
*« در آن سپیده  ی خونین ، وطن وطن می گفت »

کجاست « حنجره ی زخمی » تغزل ها ؟
کجاست روح فرا رفته از تکامل ها ؟

*
زبان پخته ی شاعر ، شبیه مرثیه شد
که مویه سر دهد از فکرهای خام جهان

زبان پخته ی شاعر، سراغ آتش رفت
که شعله ور شود از حسّ انتقام جهان

زبان پخته ی شاعر ، تب حماسه گرفت
که با حماسه، مقدر شده نظام جهان ...

بهار حق شناس:

هنوز بالش امنت به دست نامردان

بیا بده به هوای غزل سرو سامان

غزل غزل دل ابریت عشق بارید و

کنایه زد غزلت به طراوت باران

تویی که حال مرا شعرهات می فهمند

هوای شعر بدون تو بد گرفته بدان

که کرم کوچک ابریشمی شدم امروز

درون پیله خویشم هنوز سرگردان

برای از تو سرودن اجازه می خواهم

دلم گرفته برایت عزیز بی پایان

مریم حقیقت:

آشفته پلنگ زخمیم  رام بخواب

در بستر روًیایی این کام بخواب

امشب که نه ماه است نه آهو نه غزل

بالای همین صخره ی آرام بخواب

***
چشمی برای اینهمه دیدن نداشتیم

وقتی خیال راست شنیدن نداشتیم

غوغای عشق بود وغزلپوش می شدیم

تاری برای درد تنیدن نداشتیم

اصلن مهم نبود خیالی که خام بود

اصلن مهم نبود که چیدن نداشتیم

بی توشه راهی سفر زندگی شدیم

غافل از اینکه پای رسیدن نداشتیم

مثل پلنگ زخمی بر قله ها اسیر

بال به سمت ماه پریدن نداشتیم

حالا غروب تلخ غزلهای شاعر است
یعنی به غیر درد کشیدن نداشتیم

هادی خوانساری:

خوب ِ خوب ِ خوب ِ خوب ِ خوب ِ خوب ِ خوب ! می شناسمت

ای ستاره اصیل بکر بی غزوب می شناسمت

لج لجن نشسته در تن تمام آبهای این جهان

آبی زلال چشمه های بی رسوب می شناسمت

برفراز قله های پرغرور شعر ایستاده ای

ماورای مرزها شمال تا جنوب می شناسمت...

 

مختار رنجیده یامچی:

سپرد داغ تو آخر به دست توفانم
غروب می‌کند انگار بی تو دستانم

چه مومنانه برایت به گریه افتادند
ستاره‌های خدا در قنوت دستانم

تمام هستی من را گرفت و با خود برد
حدیث رفتن تو ای تمام ایمانم!

شکسته‌های غرورم هنوز بردارند
فقط به‌خاطر این‌که من از تو می‌خوانم

هنوز بوی تو دارد هر آن‌چه می‌گویم
در این غروبِ غم‌انگیزِ رو به پایانم

بیا دوباره مرا ای شقایق افشا کن
که زخم خورده‌ترینم ، شقایقستانم

مرتضی روحی: 

حسین منزوی" یه ایتحاف

آیدین گونش

دوردون سبد ــ سبد غزل آتدین بو دونیایا
موفته اوره ک ــ اوره ک گولو ساتدین بو دونیایا

اؤلموشدو دویغولار هیجانلار باغیشلادین
اؤز قودرتینله بیرده ساغاتدین بو دونیایا

تیکدین غزل سارای لاری سؤزجوک له سئوگیدن
رؤیادا آیری دونیا یاراتدین بو دونیایا


کؤنلو بولاندیریق بولاغی دیر شئعیر ؛ کی سن
گوزگو باخیشلارینلا دوراتدین بو دونیایا

کؤوره ک دیلین له دالغالانان دویغولار آخیب
چای ــ چای داشان گؤزللیگی قاتدین بو دونیایا

سن ایزله دین اولارمی دئمک زیل قارانلیقی
آیدین گونشلیگیم بئله باتدین بو دونیایا

"ائلیاز" سایاق اولارسا غزل بیرده "منزوی"
هئچ یؤخدو قؤرخو جرأتی آتدین بو دونیایا

                                                 مرتضی روحی (ائلیاز اورمان)
                                                   فروردین 88

برگردان فارسی شعر فوق:

تقدیم به "حسین منزوی"

آفتاب روشن

بلند شدی و سبد ــ سبد غزل پرتاب کردی به این دنیا
به قیمت ناچیزی دل ــ دل گلهایت را فروختی به این دنیا

احساسها مرده بودند ؛ هیجانها بخشیدی
با قدرت خویش بار دیگر زنده کردی برای این دنیا

بنا کردی قصر غزل با ابزار کلمه از عشق
در رویاهایت دنیای دیگری آفریدی برای این دنیا


شعر مثل چشمه ای بود که دلش گل آلود بود ؛ که تو
با نگاههای آینه وارت زلالش کردی برای این دنیا

با لطافت زبانی ات احساس های مواج جاری شدند
رود ــ رود زیبایی جاری شده را راهی کردی به این دنیا

می توان گفت ردپای تاریکی را می خواستی پیدا کنی
آفتاب روشنم که اینگونه فرو رفتی در این دنیا

مثل "ائلیاز" اگرچه بار دیگر غزل "منزوی" شود
هیچ باکی نیست که جرأت سرودن را هدیه کردی به این دنیا

                                                مرتضی روحی (ائلیاز اورمان)
                                                  فروردین 88

 

علیرضا عاشوری:

به آقای غزل ایران «حسین منزوی»

به چشم خستهء من عکس تار آویزید

میان زخمهء شعرم به دار آویزید

تمام شاخ درختان بید مشکی را

به سوگ پنجره ها در غبار آویزید

دلم برای کسی می تپد که پیدا نیست

به نام حادثه ام در بهار آویزید

خطوط منحنی ام را به نسخ پیچیدید

شکسته های مرا بی حصار آویزید

غروب آمده در این خسوف چشم آزار

حجاب نور خدایش به کار آویزید

چریده قرص مهم اسب چارده خواره

چهار نوبتش از این مدار آویزید

 

علیرضا قزوه:

در این هزاره ی سوم از این هزار یکی کم

قطار راه می افتد ، از این قطار یکی کم

پیمبران همه شاعر ، پیمبران همه عاشق

ز شاعران اولوالعزم روزگار یکی کم

هزار و سیصد و بیست و چهار روز و یکی شب

هزار و سیصد و هشتاد و سه بهار ...یکی کم

تو کم نمی شوی ای کهکشان هر چه ستاره

چگونه کم کنم از نور بی شمار یکی کم

ز جمع این همه سرمست سربلند ، یکی تو...

ز جمع این همه منصور سر به دار یکی کم...

 

نغمه مستشار نظامی:

می وزد،می کَنَد درختان را،این بهار است یا زمستان است؟
بعد می بارد آرام آرام،شاید از کرده اش پشیمان است!

این چه فصلی است؟ این چه قانونیست؟ باورش مشکل است و مشکل تر
اینکه باور کنی تحمل این،داغهای بزرگ آسان است!

کم کم انگار باورم شده است،که نباید زیاد گریه کنم!
کم کم انگار باورم شده است، پشت هر شیشه مرگ پنهان است!

این خبرهای تلخ و پی در پی، مثل کابوس دردناکی و دل:
مثل یک شهر بعد زلزله، شعر: مثل یک دشت بعد طوفان است!

داغ آخر عجیب کاری بود،من که باور نمی کنم ... یعنی...؟
ولی انگار راست می گویند،ولی انگار نوبت ان است -

که غزل روی دوش مردم شهر،برود سمت آخرین دیدار
با غروب غریب (ماه بلند) غزل و عشق رو به پایان است!

در غروب غریب (ماه بلند) آسمان گریه می کند امشب
منزوی را به خاک بسپارید،انزوا سرنوشت مردان است!
¤¤¤

عشق با مرگ هم نمی میرد،عاشقی در سرشت مردان است
منزوی دور از این هیاهو بود،انزوا سرنوشت مردان است

ساکن کوی هفت پیچ* آرام،می رود،می رود بدون خبر
بی خبر،بی صدا سفر کردن،سرنوشت و سرشت مردان است

می نشیند کنار پنجره ای،به افق خیره می شود آرام
گونه اش خیس می شود انگار،درد و غم نان خورشت مردان است!

روح باران،غم قدیمی عشق،ریشه در گرمی صدایش داشت
این خلوص و صداقت کمیاب،مایه خشت خشت مردان است

قلمش تا همیشه مانا باد!غزلش تا همیشه پاینده
او نمردست،مرگ فصل درو،فصل پر بارِ کشت مردان است!

 

شهرام میرزایی:

مخاطب متواتر " تو " ی مکرر تو
ادامه ی همه ی شاعراان ابتر تو
ای افعل التفضیل ،ای اشد تفضیلاً
وکلمه ای از ازل تا همیشه برتر تو
هو هما هم و -توأم- هی هما هن
هم این ضمایر و هم نه ضمیر دیگر تو
و مبتدا -خبر جمله های بی آغاز
در اول جمله تو ،و هم در آخر تو
ای آخرین غزل عاشقانه «حافظ»
به هر زبان که شنیدند نا مکرر تو
تو آفریده شدی فارغ از من و هرگز
نمی شود « من »را چشم بر در « تو»
بگو نباشم و یا هم اگر شوم فرضاً
به جمله ای بدلم کن که آن سراسر تو
مخاطب منی اما ضمیر مشترکی
چنان که  هر« خود » غائب رها شده در « تو»
چنان بعید نباشی زمان من را که
به جای تو بنشینند هر زمان هر تو
خلاصه اینکه پس از تو بدون کلمه گی است
فراتر از تو چه باشد که آن فراتر تو
و این منم تک و تنها چراغ شب سوزت
کنار این «تو »ی غائب شکسته - بی پرتو

 

 

سید مصطفی میر عبدالله:

شکوه روح تو در چشم آسمان گل کرد
نگاه آینه را غرق در تامل کرد
به میهمانی سبز فرشتگان رفتی
و دستهای تو با دستشان تعامل کرد
نشستی و پس از آن حضرت خدا آمد
کنار سفره تان لقمه ای تناول کرد
درست دیده نشد آن زمان که خندیدی
چه چیز چشم تو با چشمشان تبادل کرد
ولی همین که دهان باز کردی انگاری
خدا تمام جهان را صدای بلبل کرد
تو رفته ای و هنوز آفتاب مبهوت است
که می شود مگر از آسمان تناسل کرد؟!
نشستم از غم دوریت سوگ بنویسم
کسی ز غیب ولی سوگ را تغزل کرد
نشد که اوج بگیرد شکوه  در شعرم
مگر به روح تو ای مهربان توسل کرد

مهدی ملکی:

 

به  بیدار خوابی های  (حسین منزوی):

باران بیار، از نفست عطر جان بیار

لب باز کن ویک دو غزل آسمان بیار

دست مرا بگیرو ببر تا زلال خود

دریایی ام کن و غزلی بی کران بیار

لبریز کن وجود مرا با صدای خود

این جان رفته را دم احیای جان بیار

ای قله ی بلند غزل یک دهان بخوان

اعجاز کن واز دمت آتش فشان بیار

بام بلند شعر، مرا سر پناه کن

چتر کلام سبز، مرا سایبان بیار

باغ غزل به گستره ی نو بهار بر

مضمون ناب نرم تر از پرنیان بیار

امشب مرا ببر به  دل  آسمانی ات

شعری هزار مرتبه رنگین کمان بیار

رخش چموش ملک غزل را لگام زن

اسب گریز پای سخن را عنان بیار

تیر کلام چله نشین خموشی است

پیکانی از قلم به دل این کمان بیار

با هر صدا به چشم زمان کهکشان بریز

با هرترانه سوی زمین آسمان بیار

خورشید در لباس سخن جلوه گر نما

مهتاب را در آینه ی جاودان بیار

آن سان که سیل هیچ نتابد قرار را

سیل غزل به سوی دلم آن چنان بیار

بر پهنه ی کویر وجودم غزل ببار

بر دیده ی خزان زده ام ارغوان بیار

اینجا اسیر پنجه ی توفان شدم مرا

از بیت بیت هر غزلت آشیان بیار

امشب مرا به خانه ی رویایی ات ببر

یک پنجره سپیده مرا ارمغان بیار

یک آسمان ستاره به ذهنم روانه کن

مهتاب را برای شبم رایگان بیار

آن آتشی که مهر بسوزاند آن بساز

آن پرتویی که ماه نمی تابد آن بیار

امشب مرا به سلسله ی شعر و می ببند

امشب غزل به هیات رطل گران بیار

جامی پر از ترانه، پر از طعم عاشقی

جامی که عقل را بدراند عنان بیار

آن باده ای که عقل بسوزد در آن بریز

آن آتشی که شعله کشد استخوان بیار

خورشید پشت پنجره ات مات گشته است

خورشیدی از ترانه برایش عیان بیار

تا آسمان مقابل تو شرمگین شود

از هفت پیچ کوچه ی خود کهکشان بیار

تنهایی ام دلش به امید حضور توست

در جوی خشک ذهن من آب روان بیار

تیمار عشق را نفسی مرهمی بده

داروی درد بهر دل بی دلان بیار

با پای دل به سوی شما گام می نهم

سرحاضر است خاک در آستان بیار

 

نسترن وثوقی:

به‌شکلِ خودت نه
به شکلِ عشق،

به‌نامِ خودت نه
به‌نامِ عشق،

با صدایِ خودت که نه
با صدایِ عشق!

می‌خواندت در حنجره‌ام
کسی می‌خواندت،

کسی که نه
خودِ عشق!

با کدام قطار
از کدام ایستگاه،
رفتی؟

در ناکجایِ کدام ایستگاه
منتظرِ نیامدن‌هایت بنشینم؟

عشق دلش برایِ خودش تنگ شده!

رضا وعیدی:

دور جان اوستونده ...

گلمیشم آی گونش اوزلوم دولانام باغریندا

بیر باخیش سالسا غزل ، سنله یانام باغریندا
کولگه سالمیش باشیما غم ، قوپاریلمیش طوفان
گلمیشم نیله مه لی دالدالانام باغریندا
سنده بیر داملادا اولسام دنیزم گوزلرده
سئویرم آی گله لی دالغالانام باغریندا
دره لر آغزین اچیب قافلانی آیدان اراسین
منه باخ ایسته میشم قافلالانام باغریندا
دور جان اوستونده دی حافظ یارادان دادلی غزل
منزوی قالما ، اویانسان قالانام باغریندا
دور دورو چشمه لرین دوزلویو اول ، بوغ یالانی
کی باخیب لام لام آخیب چیرپ جالانام باغریندا
سن بایات قایدالاری بیر بیره ووردون اودوکی
گلدیم آیدین غزلی فایدالانام باغریندا
(ریضا آرتان)

 

تقدیم به ساحت استاد حسین منزوی

برخیز در حال احتضار است...
آمده ام ای ماه آفتاب مانندم بگردم در آغوشت

اگر غزل نیم نگاهی کند با تو بسوزم در آغوشت
روی سرم غم سایه افکنده است و طوفان بپا شده
چه کنم تا آمده ام تا پناهی بگیرم در آغوشت
اگر در تو یک قطره هم باشم به چشم دیگران دریایم
دوست دارم با آمدن ماه مواج شوم در آغوشت
دره ها دهان باز کرده اند تا پلنگ را از ماه جدا کنند
مرا ببین که خواسته ام پلنگانگی کنم در آغوشت

برخیزغزل شیرینی که حافظ آفریده در حال احتضار است

منزوی نمان,اگر برخیزی ماندنی هستم در آغوشت
برخیز روشنی راستین چشمه ها باش و خفه کن دروغ را
که نرم نرم نگاه کرده لبریز و جاری شوم در آغوشت
تو تمام قاعده های کهنه را بر هم زدی از آنروست
آمدم تا غزل روشنی را بهره مند شوم از آغوشت
(رضا آرتان )