با عشق  و احترام به یاد روح بلند و همیشه جاری  غزل - « حسین منزوی ِ» بزرگ و با غزلی از خودش :

از روز دستبرد به باغ و بهار تو

دارم غنیمت از تو ، گلی یادگار تو

پاییز را معطل تقویم کرده است

در من مرور باغ همیشه بهار تو

از باغ رد شدی که کشد سرمه تا ابد

برچشمهای میشی نرگس غَبار تو

فرهاد کو که کوه به شیرین رها کند

از یک نگاه کردن شوریده وار تو

کم کم به سنگ سرد سیه می شود بدل

خورشید هم نچرخد اگر در مدارتو

 

چشمی به تخت و بخت ندارم مرا بس است

یک صندلی برای نشستن کنار تو 

« حسین منزوی » 

نشسته ای  پشت این همه لحظه های فله ای و ثانیه های تلنبار شده ، خودت را مرور می کنی ، یکهو می بینی از پس روز هایی سرد، سرو کلهء فصلی دیگر پیدا می شودو « بهار » گل می کندو زمین و زمان را سبز می کند و تحت تأثیر قرار می دهد.اگرچه خاطره اش تکراری ست ؛ هرچه باشد تنفس در هوایی دیگر است.

آخ که این روز ها چقدر دلم پیش دل آنهایی ست که هرچه ابر است در سینه دارند و یک نسیم کوچولو کافی ست تا از بیخ گوش دلشان رد شود و به اندازهء تمام رفتنهای تاریخ هوایی شوند.

آخ که چقدر دلم پیش دل آنهایی ست که هزار و یک بهانه برای گریه کردن دارند وهزار چیز نگفتنی دیگر هست که راه گلویشان را تنگ و تنگتر می کند.

آخ که چقدر دلم پیش دل آنهایی ست که چه هُرمی توی چشمشان هست که می ترسند حتی به آسمان نگاه کنند که مبادا آسمان ذوب شود و حرفهای دلشان روی اشکهای داغشان شنا می کند.

آخ که چقدر دلم پیش دل آنهایی ست که یک جورای ناجوری چشمهایشان نه قدرت باز ماندن را دارد ونه جرأت آنرا؛ چون، از آخرین باری که چشمشان باز بوده دلِ ِ خوشی ندارند!

این روز ها که می گذرد شاید خیلی ها که بزرگتر شده اند حرفی هم برای گفتن داشته باشند. آنهایی که شاید هر روزشان با روز قبلشان به قول قدیمی ها تومنی یک قران فرق می کند. وقد و قواره شان آنقدر کش آمده که حرفی برای گفتن دارند. و مطمئنا ً مثل من قد کوتاه نمانده اند.

این روزهای آخر سال در پی فعالیتهای قرآنی ام مسافر جاهای خوب خوب بودم.مسافرتی بیشتر تبلیغی والبته کمی هم زیارتی. جاهای کمی دورتر از اینجا  که مسلماَ دل همه تان هوایش را دارد. جای همه تان خالی بود. شرمنده ام که دست خالی برگشته ام. تنها چیزهایی که با خودم آوردم اینها هستند که آن راهم در کمال سر افکندگی و درماندگی تقدیم می کنم به خودم تا یادم باشد که هر وقت قدّم بلند شد ودستم به خیلی چیزها رسید حرف بزنم. تا یادم باشد قواره ام برای گفتن خیلی حرفهاهنوز خیلی کوتاه و کوچک است:

«لم تقولون ما لا تفعلون-چرا آنچه انجام نمی دهید بر زبان جاری می کنید!؟ »صف-2

«اتامرون الّناس بالبرّ و تنسون انفسکم -آیا مردم را به نیکی امر می کنید و خود را فراموش می کنید!؟»بقره - 44
«ادعوا الی الله علی بصیره انا و من اتّبعنی - من و پیروانم ، خلق را با بصیرت به سوی خدا می خوانیم .» - یوسف - 108

«و تقولون بافواهکم ما لیس لکم به علم وتحسبونکم هیّنا وهو عندالله ُعظیم 
و شما چیزی را با زبان هایتان می گویید که به آن علم ندارید و کار را سهل و کوچک می پندارید در صورتی که نزد خدا بسیار بزرگ است .»نور -15.

«شیاطین الانس و الجن ّ یوحی بعضهم الی بعض زخرف القول غرورا...شیطان های انس و جن بعضی از آنها با بعض دیگر، سخنان آراسته ظاهر فریب اظهار کنند.»-  انعام -112

«و لا تقف ما لیس لک به علم ان ّ السّمع و البصر و الفوّاد کل ّ اولئک کان عنه مسؤلا
ای انسان ! آنچه را که نسبت به آن آگاهی نداری دنبال مکن که چشم و گوش و دل همه مسئولند.»اسراء-36

«مثل الّذین حمّلوا التّوراه ثم لم یحملوها کمثل الحمار یحمل اسفارا-وصف کسانی که علم تورات را تحمل کردند سپس خلاف آن را عمل کردند همانند الاغی می باشند که کتاب هایی بر پشت حمل می کند.»جمعه-5

 و...

مدتی  گفتار بی کردار کردی مرحمت

روزگاری هم به من کردار بی گفتار ده

« صائب تبریزی »

دوست دارم از آقای رجب بذر افشان و آقای داوود بیات به خاطر لطفی که داشتندو دفترهای های شعر بسیارزیبا و خواندنی شان را برایم ارسال کردند خیلی تشکر کنم.

دو تا تصمیم اساسی برای سال جدید دارم:

  • 1- سه دفتر شعری که آمادهء چاپ دارم به صورت گزیدهء شعرهایم یکجا به چاپ بسپارم تا بعدها قسمم راست باشد که روزگاری شعر می گفتم!
  • 2- به شدت تصمیم گرفتم به هیچ وجه به کسی کتاب امانت ندهم و همه جا جار بزنم دستی که کتاب امانت می دهد مستوجب حد است!!!

نمی دانم درس ، بیماری ، گرفتاری و... دلایل خوبی برای دیر به روز شدن هایم است یا بهانه های خوبی؟! به هر حال آمدم اگرچه در این پستم شعر ندارم ،  در عوض کلی شعر خوب از یک شاعر دیگر برایتان دارم همراه با نگاه انتقادی خودم به آنها.

چندی پیش گذرم افتاد به نشر تکا - همانجایی که  گزیده ای صد جلدی از ادبیات معاصر را به چاپ رسانده. چندتایی ش نصیبم شد که بخوانم و لذت ببرم. یک مجموعه شعررا انتخاب کردم و تصمیم گرفتم دریافتم ازآن را به صورت نقد بنویسم. سوای اینکه کارهایی از این دست (نقد) دارم که در اختیار مطبوعات قرار گرفته و در پست های آینده اگر مجالی بود معرفی می کنم.

 شما عزیزان هم در صورت تمایل  به داشتن این مجموعه شعر و آثار دیگر از این دست ِ نشر تکا  می توانید به این آدرس مراجعه کنید:

تهران خیابان انقلاب - بین صبا وفلسطین - موسسه نمایشگاههای فرهنگی ایران - پلاک 1178

تلفن:66415271

 

نگاهی به مجموعهء شعر " باشد برای بعد" از ناصر حامدی:

                   امروزه شاهد آنیم شعر که سرآمد هنر های دیگر است  زبان آن وجهان شاعرانه متأثر از تئوریها و مانیفست هایی با عناوین مختلف است. بسامد اینگونه تئوریها در دودههء اخیرمؤید این سخن است. هر کدام از این نظریه ها وبه دنبال آن شکل گیری جریانهای ادبی وشعری ممکن است تمهید وکوششی در جهت پویایی شعر وراکد نبودن و در جا نزدن آن باشد.  رواج این نظریه ها تلاشی است در جهت ایجاد افق های تازه تر و مجال بیشتری برای گوهر شناسان در جهت تشخیص سره از ناسره.

با همه ء این حرفها به نظر می رسدارائه دهندگان این گونه نظریه ها و مانیفستها با تجهیز افراطی شعر به انواع بیشتری از تکنیکها که البته ریشهء همهء آنها در شکل کلاسیک آن یافت می شود ، ‍و رواج بیش از حد و گاه سرطانی بازی های زبانی و فرم گرائیها و سطحی نگریها ، سعی دارند شعر را بیشتر از آنکه حاصل جنونوارگیهای لحظات «آنی» و ناب شاعرانه بخوانند ، به صورت اکتسابی وخالی ازهمان «آن» شعر و شاعرانگی معرفی کنند.

اما در کنار این حوادث جریانات وموج گراییها که منجر به پیدایش و ایجاد کارگاههای تعلیمی شده وبه شعر امروز جنبه ء تعلیمی وآموزشی داده است ، شاعرانی هستند که آرام و بی ادعا وبه طور کلی فارغ از جریانات بعضاً فرمالیستی واتفاقات زبانی محض رایج درشعر امروز خالق آثاری قابل قبول ، بحث برانگیز وغیر قابل انکار می شوند که البته گاه در حوزهء نقد به آنان وآثارشان بی مهری می شود.

«ناصر حامدی » شاعر خوش قریحهء‌ شمالی که در دودههء اخیر شعرهایی تازه ،همراه با صمیمیتی سیّال با رگه هایی زیبا ودرخشان به مخاطبینش تقدیم کرده است ، در زمرهء این شاعران بی ادعاست.

« باشد برای  بعد » چهارمین مجموعهء شعر این شاعر است که شامل تعدادی از شعرهای تازه و منتخب دفترهای پیشین اوست شعرهای این مجموعه اغلب به تنهایی تاریخ سرایش ندارد و غیر از تاریخ چاپ و انتشاردفترهای مجموعه ، کلید دیگری که بتوان سیر تغییر و یا تکامل شعر اورا دنبال کرد ، در دست نیست . اما مخاطب باریک بین و موشکاف می تواند تحولات شعر او را دریابد و یا لااقل حدس بزند .

به نظرم دفتر ‍« قطار روم - خراسان » که ظاهراً نامزد دریافت جایزهء شعر جوان هم شده بود ، بهترین غزلهای حامدی را در خود دارد و از ظرفیتهای زبانی مختلف بهره برده است .

در مجموع حامدی شاعری هوشمند و خلّاق است که از ابتدا خوب سروده و شعرهایش از تخیّل شگرف و ذهن تصویر پرداز او حکایت دارد .

او از همهء تحولات و جریانات شعر و بالاخص غزل امروز آگاهی دارد .  نقش انکار ناپذیر و محوری حسین منزوی را در شکل گیری غزل امروز از اواخر دههء چهل و نیمهء اول دههء پنجاه ، می شناسد . و رد پای تلاشهای ارزشمند این شاعر بزرگ را تا به امروز در غزل معاصر دیده و از آن بهره برده است .

حامدی شاعر پس از جنگ است ، شاعر دههء هفتاد - برهه ای از تاریخ ادبیات کشورمان که غزل از همه لحاظ ، زبان ، موسیقی ، ساختار و غیره قله های کشف نشده و جدید با ماهیت تازه  را جستجو و تجربه می کرد که در این راستا بعضی از شعرا به تندرویهایی گرایش پیدا کردند ، حامدی نیز شاعری نوگراست اما هوشمندانه خواسته که شعرش در خاستگاهی محکم تر و قوی تر ریشه داشته باشد . او نوگرایی را در زیر ساخت شعر و در ذهنیت نویسنده می بیند نه درآوردن کلمات و اصطلاحات مدرن. و مثل خیلی از شاعران هم نسلش از جمله خود من وقت و توانش را برای یافتن فضاها و زبان بازیها و فرم گراییها و روایت گونگیهای افراطی هدر نداده و ترجیح داده که حاصل تجربه های انسانی اش اعم از حسی و اجتماعی و غیره را با تکیه بر بنیادگرایی غزل و با همان شاخصه های معروف و مألوف ،با زبانی امروزی و تصاویر نوین و به طور کلی در وضعیتی جدید ، جاری کند .

شاعر «باشد برای بعد » در اغلب قالبهای کلاسیک طبع آزمایی کرده که به طور خلاصه در سطورآتی به آن می پردازم اما بیشترین توجهء این شاعر به «غزل » است که محور اصلی بحثم را شامل می شود . در اینجا لازم است بگویم اقبال روزافزون شاعران مخصوصاً  شاعران جوان به قالب بحث برانگیز ،حساسیت زا و واکنش زای غزل - حال در هر شکل ، لباس و فرمی را می توان به فال نیک گرفت واین به خودی خود پاسخی دندان شکن به آنانی است که ناشیانه مرگ غزل را اعلام کرده اند!

مهمترین ویژگیهای غزل ناصر حامدی :

به طور کلّی ودر نگاهی اجمالی ، یک نوع سازماندهی ماهرانه بر همنشینی کلمات شعرهای این شاعر سایه انداخته واین باعث شده که مخاطبینش ، غزلهایش را با ساختاری قابل تشخیص وقابل تمییز بشناسند.از همه مهمتر و به عنوان اصلی ترین ویژگی یک شعر ، توانسته با به کار گیری واژگانی که دارای هویّت در شعر هستند، با مخاطبینش ارتباطی عمیق و تنگاتنگ برقرار کند.

زبان غزل حامدی فخیم و مصون از اتّفاقات صرفاً زبانی است . با تکنیکهای کلاسیک کاملاً آشنایی دارد و با استفاده از وزنهای مختلف و پر مجال عروضی و قافیه های متنوع ، غزلهای خوبی را با زبان تازه سروده است .

از دو زبان دیروزی و امروزی بهره جسته ، لحن غزلهایش خطابی و آرکائیک است همراه با احساس صمیمانه و لطیف بر پایهء قواعد کلاسیک .

با استفاده از دایرهء واژگان وسیع که مفاهیم انسانی و مضامینی مثل عشق، درد، غم و...را با خود دارد ، آن غزلیّتی را که بایسته و شایستهء غزل فارسی است در شعر خویش به نمایش گذاشته  و در اغلب غزلهایش این غزلیّت ، پرشور و محکم به چشم می خورد .

  • گسست در متن غزلهایش دیده نمی شود و یک ساختار مشخص و منسجم دارد و بین اجزای غزلش مثل ؛ اندیشه ، خیال ، تصویر ، زبان و موسیقی برونی و درونی و ... یکدستی و اتّحاد جاری است .

تقابل واژه هایش تازه و امروزی است و هدفمند ولی از آوردن تقابل هایی  که دیگر کهنه شده و به ضرب المثل تبدیل شده مثل گندم و گناه ، بهشت ودوزخ ،عشق و عقل و... نمی ترسد و پرهیز نمی کند . اما در کل ارتباط ارگانیکی بین واژه ها و اشیاء در شعرش وجود دارد .

- از غزل « تقدیر » :

یک عمر قفس بست مسیر نفسم را

حالا که دری هست مرا بال و پری نیست

بگذار که درها همگی بسته بمانند

وقتی که نگاهی نگران پشت دری نیست

 از غزل « پاورچین » :

شبی در هیأتی شاد آمدی غمگین مراخواندی

سبک بر شانه باد آمدی سنگین مرا خواندی

از غزل « ممنوع » :

بر تنم نقش بستم تنت را ، موج در موج پیراهنت را

دیدم از رود رود نگاهت ، قسمت چشمهایم رسوب است  

        موسیقی :

 ناصر حامدی از شمار شاعرانی است  که تأثیر قوی موسیقی  بر شعر را خوب فهمیده و می شناسد . نکتهء قابل توجه اینجاست که هر غزلی از حامدی که بیشتر متأتر از موسیقی ست ، حضور پر رنگتر موسیقی ،عرصه را بر دیگر عناصر مثل مضمون یابی و غیره تنگ نکرده بلکه به شاعر مجال بیشتری برای آفرینش ابیاتی زیبا و خوش آهنگ با مضامین عالی داده است . تنها ایرادی که در این مقوله به شعر حامدی وارد است این است که در این  راستا بیش از حد به فضا و حال و هوای غزل گذشتگان ارادت و توجه دارد و از آن کمتر فاصله گرفته است .

  از غزل «زمین بوسی » : 

عشق با نام تو چرخی زد و دستش رو شد

گل سر از خاک در آورد و جهان نیکو شد

می توان خم شد و سمت حرمت زانو ز د

با می ناب تو در «حیّ علی هوهو » شد

 از غزل « تقدیر » :

من پیر شدم دیر رسیدی خبری نیست

مانند من آسیمه سر و دربدری نیست

بگذار که درها همگی بسته بمانند

وقتی که نگاهی نگران پشت دری نیست

 از غزل « ممنوع » :

 بی تو بر چهره لبخند ممنوع ، شور و شیرینی قند ممنوع

صحبت از صبح پیوند ممنوع ، بی تو هر صبح تنگ غروب است

 از غزل «باغ انار » : 

پیراهنی از بوسه خدا بر تنمان کرد

جزبوی خوش بوسه زپیراهنمان دور  

و در این غزل خوش آهنگ با این ردیف سخت که شاعر خوب از پسش برآمده نشان می دهد که غزل و عناصر آن را خوب می شناسد و می سراید :

 از غزل « تقسیم حریر » :

امشب آیینه امیر است ، بیا دف بزنیم

ماه مهمان کویر است ، بیا دف بزنیم

آسمان نرم ، هوا نرم ، دل توفان نرم

شب تقسیم حریر است ، بیا دف بزنیم 

  • مضمون یابی :

در غزلهای حامدی وجه غالب همان موضوعات مألوف و سنتی غنایی و عاشقانه است ولی او به گسترش مضمون بی توجه نبوده مثل مضامین و موضوعات دینی ، آیینی و اجتماعی و... . در این راستا از  منابع ارزشمند و غنی پیشینیان غافل نبوده است و از حکایات ، داستانها ، ضرب المثلها ، فرهنگ و آداب و رسوم ملّی وبه طور کلی فضاهای ارجاعی برای بیان موضوعات و مضامین خوب بهره برده است .

بسامد استفاده از تمثیل و تلمیح البته با نگاهی امروزی در غزلهایش چشمگیر است :

 از غزل «پاورچین » : 

شبی آدم شدم ، این گونه در دام تو افتادم

شبی شیطان شدی این گونه پاورچین مرا خواندی

 از غزل « سورهء زیبا » :

جان و تن من امّت پیغمبر دردند

بر من دم ویرانگر چنگیز رسیده

 از غزل « زلف آشفته »

آهو شدم به معجزهء چشمهای تو

پروای جان و خار بیابان به من رسید 

از فرهنگ و زبان رایج عامه هم غافل نبوده و از تعابیر رایج و معمول گفتاری هم خوب کار کشیده :

 از غزل « من و تو » :

اسپند دود کرده ام و نذر میکنم

رسوا شود کسی که تنت را نظر زده

  • بسامد قابل توجه استفاده از طبیعت و مظاهر طبیعی مثل ؛ کوه ، باغ ، دریا ، آسمان ، فصل ها ، باران ، ماه ، آتش ، گل و بیشتر از همه مظاهر طبیعی شمال که نشان از تازگی روح شاعری دارد که شعرش متأثر از تجربه های زیستی و محیطی اش است ولی حدیث نفس نیست . گاه این بهره وری به صورت بازی با ابعاد واژه ها ، به ایجاد نو آوریهایی ختم شده است .

 از غزل « ممنوع » :

اخمت آلوی ترش شمالی ، خنده ات پرتقال جنوب است

اخم یا خنده فرقی ندارد ، در تو هر حالتی هست خوبست 

از غزل « ابتدای زندگی » :

در کویر تشنهء زمان ، ابر آسمان سترون است

در سکوت تلخ لحظه ها،عشق با سراب آ شناست 

از غزل « پرنده » : 

بخوان پرندهء تنها بخوان دو باره که باید

صدای گرم تو در کوهسار زنده بماند 

 از غزل « تشنگی » :

آشنا با خود امشب برایم ، آسمانی شمالی بیاور

تشنه لب، تشنه دل، خسته بالم، چشمه را این حوالی بیاور 

 از غزل «این نشانه » : 

حالا که شهر سادگیم را حراج کرد

یک روستا بهانه ام ایمان بیاورید 

و مثالهایی از این دست که در اکثریت قریب به اتّفاق شعرهای حامدی دیده می شود و اوج این طبیعت گرایی درغزل باران اوست:

 از غزل « باران» :

 دوباره سر به سرم می گذارد این باران

به دست شعر ترم می سپارد این باران

خدای من ! چه سر آغاز روشنی دارد!

دوباره می شود آیا ببارد این باران؟!

چه خوب بامن تنها و خسته تا کرده

چه خوب شعر مرا می شمارد این باران!

چقدر حرف زمین را قشنگ می فهمد

چقدر میل به آیینه دارد این باران!

به دستگرمی سبزش همیشه محتاجم

همیشه دست مرا می فشارد این باران؟

به زیر چتر تر آفتاب خواهم رفت

برای تازه شدن می گذارد این باران؟

         عرفان:

در بعضی غزلها تماماً ودرابیات  تعدادی از غزلها ی دیگر به عرفان و یا محتوای عرفانی و استفاده از اصطلاحات ،تلمیحات وترکیبات واژگانی که مرتبط با عرفان باشند، نزدیک شده است. دراین میان نیم نگاهی به آیینه ء عرفان در آثار بزرگان ادب مثل عطار و سنایی و مولانا و... دارد.

از غزل «پیامبر » :

از تشنگی هلاک شدم ساقیا بیا

چیزی نمانده از قدح پر شراب من 

از غزل « پاورچین » :

تو درمن ریشه کردی باتو ایمانم معطر شد

تودرمن گم شدی تاکفری عطر آگین مرا خواندی 

 از غزل « سورهء زیبا » :

ای قونیه تا بلخ به غوغای تو مشغول

بشتاب که شمس تو به تبریز رسیده! 

 از غزل « ناکام » :

گاهی ابو سعید ابوالخیر می شوی

گاهی مرا حوالی بسطام می بری

پر می زنی به منطق عطّار می کُشی

می می شوی به خلسهء خیام می بری 

از غزل « آخرین غریبه » :

روحم به گل نشسته برایم دعا کنید

آیینه ای برای دلم دست و پاکنید 

از غزل « من و تو » :

بر خاستم به شوق نمازی سحر زده

دیدم هوای دشت نمی مختصر شده 

 از غزل « ندیده اید ، ببینید » :

خوش است حال پریشان ما به عید چه حاجت؟

گشوده اند در عشق بر کلید چه حاجت؟

هوا هوای حضور است شهر غرق معانی

به کسب معرفت از شیخ بایزید چه حاجت

***

 

  • اغلب غزلهای حامدی با ردیفهای فعلی پایان می پذیرد استفاده از ضمایر متصل و فعلهایی مثل ؛خواندی ، رسیده ،

می کنی ، می بری ، داده ای ، ندارم ، بچرخد ، می شود ، می میرم ، نگذارید ، بیاورم ، بزنیم و ... و نیز ضمایر متّصل بسامد زیاد اینگونه ازفعلهاکه البته سابقهء بلندی در ادبیات ما دارند قابل توجه است و این باعث شده در غزلهایی از این دست که به فعل ختم میشود ، بر خلاف غزلهایی با ردیف های اسمی ، ضمیری ، و غیره ساختار معمول بیتها بطور تصنّعی به هم نریزد .

البته حامدی درغزلهایی با ویزگی بکار گیری ردیفهای غیر فعلی , و یا در غزلهای بدون ردیف هم تقریبا" موفق بوده و تا حد ممکن اجزای کلام جا به جا نشده اگر هم به طور تصنعی و تحت فشار رعایت وزن و قافیه جا به جا شده است ، به صورتی زیبا کنار هم نشسته اند .و این ویژگی در غزل «نامه »بیشتر مشاهده میشود :

 

یک نامه ام ، بدون شروع و بدون نام

امروز هم مطابق معمول ناتمام

خوش کرده ام کنار تو دل  واکنم کمی

همسایهء همیشهء نا آشنا ! سلام

از حال وروز خود چه بگویم؟ حکایتی ست

یک صفحه زندگانی بی روح و کم دوام

جویای  حال ازقلم افتاده ها نباش

ایّام خوش خیالی و بی حالی ات به کام !

در پیشگاه روشن آیینه می زنم

جامی به افتخار تو با باد روی بام

باشد برای بعد اگر حرف دیگری ست

تا قصّه دوباره از این دست والسّلام! 

دفتر مثنوی در مجموعهء « باشد برای بعد » شامل چند مثنوی از ناصر حامدی ست که حال و هوای خاص خودش را دارد و شامل مضامین مختلف آیینی ، عاشقانه ، حماسی و غیره است .

ویژگی اصلی این مثنوی ها استفادهء خوب از قافیه های بعضاً بدیع است و ضربه های آنها در طول مثنوی .

حامدی شاعری غزلسرا است و مثنوی هایش تحت تأثیر ویژگیهای غزلش است .

تک بیتهای زیبایی در این مثنوی ها یافت می شود :

  مثنوی « مادر تنهاییها » :

در من انگار کسی آمده تا یخ باشم

ساکن سردترین نقطهء برزخ باشم

هیچ کس صبرش را ریخته بر باد ندید

هیچ کس چون او غم را غزلی شاد ندید

 از مثنوی « هشت شب » :

کاش میشد به هوا فرصت بارش بدهیم

بنشینم و دو لب چای سفارش بدهیم

از مثنوی « به نیت دریا » :

گفتی غریب مانده ام وایل رفته است

آرامشی که بود به تحلیل رفته است

من پشت خاکریزی از آیینه مانده ام

در دستهای خویش قرنطینه مانده ام

 از مثنوی « از زخم از زنجیر »:

مولا به حق هر چه شعر و هر چه شمشیر

دستی بر آر از گردنم زنجیر برگیر

  از مثنوی « به وقت فردا » :

جاری به سمت روح شدن شرط اول است

توفان رسید نوح شدن شرط اول است 

      ترانه ها:

 

اینکه بخواهیم ترانه را با همان دیدگاه آکادمیک و ریشه یابی در نظر بگیریم و یا بگوییم تعریف ترانه با شرایط اجتماعی و نیازهای امروز تغییر کرده است ...

اینکه بگوییم ترانه اگر پیچیدگیهای شعر مثل تصویررا داشته باشد دیگر ترانه نیست و شعر محاوره ای است ...

و یا آن را حرفهای ساده و قابل فهم برای همه بدانیم که خالی از درونمایه های شعری و تصویرهای پیچیده باشد ...

و یا اینکه در ترانه بهتر است درونمایه با ریتم تناسب داشته باشد  مثلاً ؛ ریتم شاد برای موضوع غمگین استفاده نشود و ...

 حرفهای بسیاری از این دست هست که ویژگیها ، تعاریف و دیدگاههای مختلف صاحبنظران حیطهء ترانه را شامل می شود .

اما در مجمو عهء « با شد برای بعد» دفتری شامل چند ترانه است که خواندنشان خالی از لطف نیست.

چیزی که مسلم است این است که حامدی ترانه سرای حرفه ای نیست و تنها از سر ذوق دست به خلق آثاری در این ژانر زده است.

حس آمیزی، توصیفی بودن وماندگاری تأثیر از ویژگیهای ترانه های اوست.

خلّاقیت و کشفهای شاعرانه در عین سادگی در بعضی ابیات ترانه هایش موج می زند :

 از ترانهء «به یاد حسن یوسف » :

ماه اومد و یه سر به خاک ده ز د

چشم منو به چشم اون گره زد 

از ترانهء «بگو - مگو » :

اگه بارون بباره دل تو سر به راه تره

می دونی ، هوای بارونی غم آشناتره 

مسلماً ترانه ها را برای دلش سروده و به ملودی نمی اندیشد که آهنگساز برای اثر او بسازد تا اجرا شود مخصوصاً اجرایی از انواع موزیکهای لس آنجلسی !

از وزنهای روان عروضی که مخاطب را تحت تأثیر قرار می دهد استفاده کرده که اگر اجرا هم نشود می توان از آنها لذت برد و دوستشان داشت .

مثل شعرهایش خواسته دریافتها و جهان بینی اش را در ترانه بازگو کند . گاه نیز فضایی اعتراض آمیز و تفکری انتقادی و سیاه بر ترانه هایش حاکم است .

 از ترانهء «دنیا » :

 

 این همه خون خوردی ، بازم خماری ؟

 

هی با توأم دنیا ! کجای کاری ؟

دنیای یوسف غریب و تنها

دنیای ناز و عشوهء زلیخا

دنیای پر حیله و پهلوون کش

دنیای پیر و دنیای جوون کش

می خواستی آتیش بشی داغم کنی؟

می خواستی بی چشم و چراغم کنی ؟

می خواستی خوارم کنی ارزون بشم ؟

راهی کوچه و خیابون بشم ؟

حیرون و آواره می خواستی شدم

بی کس و بیچاره می خواستی ، شدم

دگمهء پیرهنت شدم ،بس ات نیست ؟

زندونی تنت شدم ، بس ات نیست ؟

زن شدی و زهر توکاسه م شدی

اومدی پنهون تو حماسه م شدی

یار منو دست رقیبم دادی

عینهو سودابه فریبم دادی

حالامنم ساده تر از همیشه

از نفس افتاده تر از همیشه

خواستی دلم پر از تظاهر بشه

دنیا الهی نونت آجر بشه!