سلام

نا آشنا با غربت نیستم اما این بار انگار روی خون یک عالمه شعر و غزل پا می گذارم ! و یا شاید هم به بالین یک عالمه شاعر بی چراغ می روم که به سندرم «شعر زخمی » مبتلا شده اند و می روم تابرایشان «صدا » تجویز کنم ،« عشق »بپیچم ...

1

من همزاد زنی شاعرم

که اندوه شب های هزاره ی چندم را

از حنجره ی تومی گذرد

و به یاد استکان های ممنوع چایی که

با تو نوشیده

هر روز نگاهش را

به کافه قهوه ای چشم تو

پست می کند

«ازمجموعه ی جدید در دست انتشارم »

2

ای تا همیشه سبز که در باور منی

عطر حضور در غزلم می‌پراکنی

آن‌ها که چشم‌های تو را زود پس زدند

با هرچه آب و آینه دارند دشمنی

آنجا برای ماندن تو هیچ خوب نیست

یک شهر بی‌ترانه و تاریک و آهنی

شهر هزار کوچه‌ی بی پنجره... و تو

با یک قبیله خواهر و داداش ناتنی

آخر تو نیز از همه کس خسته می‌شوی

سمت نگاه زخمی من بال می‌زنی

تو لحظه لحظه لحظه‌ات از نوع آشتی‌ست

رنگ حضور باغچه‌ی یاس و سوسنی

حالا برای خاطر پروانه‌های باغ

شعری بخوان به حوصله از جنس روشنی

من در خودم شکسته و آوار می‌شوم

هرگز مباد مثل من این‌گونه بشکنی 

آبان 1379

ازمجموعه ی شعرهای کلاسیکم - بگذار در سلام خداحافظی کنم - نشر نیماژ