تو عشق را به همه عاشقان می آموزی

ستاره را به شب و آسمان می آموزی

                                             « حسین منزوی »

 

سلامی تازه اما همیشگی

 نیستم اما نه آن نبودنی که نباشم ! سرم خیلی شلوغ است . می نویسم ، می خوانم ، مادری می کنم و ... .

خیلی حرف ها ی گفتنی در باره ی کتاب به طورکلی و کتاب هایم به طور وی‍ژه دارم که گذاشته ام در فرصتی ویژه بگویم.

خیلی حرف های گفتنی و نگفتنی هم در باره ی خیلی چیز ها و اتفاقات گوناگون دارم که نگه داشته ام برای خودم و خلوتم !( صد البته ضرورتی هم برای بیان آن ها نمی بینم چون ماشا الله این روز ها چیزی که به وفور در آدم ها به ویژه درملت همیشه در صحنه ی ما یافت می شود کارشناس و متخصص مادرزادی در تمام مسایل مربوط به جهان و انسان است ! به طوری که یک نفر به تنهایی  به خودش حق می دهد که ادعا کند دارای دانش و مهارت کافی جهت اظهار نظر و صد البته قضاوت وحکم صادر کردن در باره ی تمامی علوم  تجربی و انسانی و غیر انسانی(!) و نیز مسائل هنری در تمام زمینه ها  باشد طوری که نیازی به بررسی و مراجعه و مشورت با هیچ انسان یا سازمان دیگر نداشته باشد !!!)

دلم برای نوشتن در این جا تنگ شده بود ؛ بهانه ای بهتر از مهر ماه نیافتم .  با اولین قدم دوباره ونخستین نفس های پاییز، سالروز تولد شاعر پر آوازه وبزرگ معاصرحسین منزوی  به خاطرم  می آید .  پاییز بودن های خاص خودش را دارد . نمی خواهم بروم توی کار حرف های نخ نما شده و لاف های تکراری شاعرانه . ولی پاییز برای من خیلی « هست » از آن هست ها که خیلی خیلی بزرگ است و وسیع .

اما این پست کوتاهم را تقدیم می کنم به خواهر عزیزم- استاد « ف . سادات بصارتی » که روحی به وسعت ومهربانی ثانیه های لطیف مهر دارد. من از اوکوچک ترم اما اولین روزی که به مدرسه رفته بود را به خاطر دارم . وقتی برگشت تکه روزنامه ای را در دستش گرفته بود و لب هایش را به نشانه ی خواندن تکان می داد . و بعد به اهالی خانه گفت که من سواد دارم ! و عجیب تر از حرکت اغراق آمیز وکودکانه ی او حرکت من بود که به شدت گریه می کردم که چرا باید آبجی «ف» سواد داشته با شد و من نداشته باشم !!!

و یک شعر ازمجموعه ی شعرم -بگذار در سلام خدا حافظی کنم :

بیا دوباره بتاب آفتاب تقدیرم

که عطر تازه‌ترین التهاب می‌گیرم

تو هم شبیه منی سوگوار فاصله‌ها

و من شبیه تو آن قدر از خودم سیرم ...

که چشم‌هام پر از اتّفاق موهومی ست

شبیه  سایه‌ی سنگین ِ فعل ِ «می‌میرم»

و ناشکیب تو هستم... قسم به حرمت عشق

- همان تبی که سر سفره‌اش نمک گیرم -

تویی شکوه غزل های من، شکوفه ی شعر!

هنوز از تب عشق  تو تحت تأثیرم

فروردین 1380