
سلام
به خاطر نبودن ها و کم کاری ها معذرت می خواهم .
قول می دهم و امیدوارم به قولم عمل کنم که به زودی با شعر و مقاله و ... به روز شوم .
و می دانم دوستانم می دانند دلیل حضور کم رنگم را!
این عکس را عید نوروز امسال گرفته ام از سه ماه و نیمی اهورایم و هشتاد سالگی مادر جون . عکس را انداخته ام روی دسکتاپ . و هر روز می خوانمش به طعم آواز شعری تازه تر از دیروز.
به نظرم عکس ها طعم دارند ؛ و طعم این عکس ، طعم زندگی ست ، طعم عمر است.
جهت نگاه اهورا را دنبال می کنم ؛ نگاهی به بیرون ، نگاهی به دور دست هایی نا معلوم . و با بغضی مادرانه و باوری امید وار و چشمانی سرشار از اشک عشق و امید و دلواپسی ، فردا یی زیبا را امید وارانه چشم می کشم .
جهت نگاه مادر جون را هم دنبال می کنم نگاهی به درون ، نگاهی شبیه نگاه یک میوه ی رسیده به هسته اش ! و...
و بعد به تلاقی نگاهشان می اندیشم .
هر بار نگاه هشتاد سالگی مادر جون ، دفتر شعری را به رویم می گشاید که قسمت هایی از آن را خودم خوانده ام و قسمت هایی را خودش برایم خوانده . با مضامینی از عشق و امید و حادثه و درد و ... .
یک روز در نگاهش طراوت ظهری با آفتابی دل چسب می بینم و روز دیگر سرمای صبحی که پیامد شبی یلدایی ست.
روز دیگر عطر روزهای آمده و رفته ای پیچیده در بقچه ای که در پستویی پنهان شده.
روزی دیگر شعری می خوانم با نشانی از ریه ای خسته اما مملو از هوایی تازه با عطر نان داغ و پنیر محلی و پونه ی وحشی .
روز دیگر شعری یادم می آید که ردِّ قدم های طولانی دعا را در آن یافته بودم .
روز دیگر شعری سر شار از طعم لبخندی خشکیده.
روز دیگر شعری پر از خیسی چشم هایی منتظر .
روز دیگر زبری انگشتانی که از پیچ و تاب تنی فرسوده بالا و پایین می رود .
روز دیگز زمزمه هایی که از چین لب هایی عبور می کند که هیچ وقت دست دل صاحبش را رو نکرد !
روز دیگر قسمی مصلحتی که پشت سایه ی سنگین رازی پنهان شده .
روز دیگر تقلّای پاهایی دوخته شده به زمین برای چسبیدن به شاعرانگی آسمان .
روز دیگر آوار صدایی نشنیده بر روی گلویی که صاحبش را هیچ وقت رسوا نکرد .
روز دیگر طعم یک خدا حافظی سرد بر روی یک پیر هن گل دار .
روز دیگر رنجی که به تماشای سکوتی معلّق نشسته.
روز دیگر غباری از هراس و دل واپسی که بر گستره ای از بی نهایت جولان می دهد.
روزی سایه ای مشبّک از توری سپید .
و روزی دیگر هم چشم هایی به خون نشسته از روزهایی بی روزن !
و...
و کلمات در چشمم تبدیل به قطره های اشکی می شود که ... .
به امید فردایی روشن برای تمام بچه ها !
اول - سلام
دوم - بزرگترین حسن غربت این است که این شعر سهراب را با تمام وجودت حس می کنی :
«... و خدایی که در این نزدیکی ست »
سوم - فردو سی بزرگ می فرماید :
زنان را همی بس بود یک هنر
ئشینند و زایند شیران نر
خب ، جناب فردوسی ! به امر شاعرانه ی شما ، ما که انجام وظیفه و هنر نمایی کردیم ! امری ، فرمایشی ؟! تعارف نکنید ها ، جان شما کل نسوان ناراحت می شوند !!!
هرچند وقتی حاصل زحمات سی ساله ی جناب عالی؛ یعنی شاهنامه ی ارزشمندتان ، توسط محمود زمان شما (سلطان محمود غزنوی ) مورد بی مهری واقع شد ، گویا بعد از دور از جان وفاتتان (!) با کلی هدایا آمدند تا از خانواده ی محترمتان دلجویی کنند که ظاهراً به تریج قبای هیچ « شیر نری » بر نخورد واین دختر خانوم با کمالات شما بود که هدایا را پس فرستاد و آبروی بابایش را خریداری کرد! ( راست و دروغش هم گردن مورخان !)
این هم نگاه لطف آمیز خداوند به ما - زیبا ترین و عاشقانه ترین شعر عمرم - پسرم اهورا
پسرم ، اهورا جان ! به دنیا خوش آمدی ! هر چند به قول فروغ فرخزاد :
واین جهان به لانه ی ماران مانند است
...
حالا اگرجناب فردوسی اجازه می فرمایند برویم به بقیه ی کار و زندگیمان هم کمی برسیم . اموربیهوده ای نظیر تحصیل ، تدریس ، درمان . و حتی همین کار وقت تلف کن و بسیار غیر هنرمندانه و بیهوده و البته رقّت انگیز شاعری و نویسندگی و اینها !
design : Shahram Abediny