سلام
اردیبهشت ماه شاید برای خیلیها – چه بخواهند و چه نخواهند- یاد آورمعلمهایشان است. کسانی که حاصل دریافتها و مجاهدتهایشان را در اختیاردیگران میگذارند. من اما به یاد شاعری بزرگ غمگینم. مرد بزرگ شعر پوشی که نه بیهودهگویی و حسادت ورزی بعضی ازبدخواهان و شاعرنمایان حسود که بدون مدد جویی و دستآویزی به شیوههای فاسد، امیدی به دوام و بقای توهمآمیز و دروغینشان نیست، چیزی از بزرگی و حضور جاودانه و محکمش در شعر و ادبیات کم میکند و نه مصادره به مطلوب کردن بعضی از شبه دوستان نادان!
هشتمین سالگرد کوچ اردیبهشتی خداوندگار غزل معاصر و مرد انکار ناپذیرشعر دهههای اخیر به دوست داران واقعی شعر تسلیت!
این هم مطلب مرتبط با این پست از عبد الرحیم میر خانی شاعر گرامی و از دوستان استاد منزوی . لطفا کلیک کنید :

از راست: استاد حسین منزوی - مرحوم محمد منزوی پدرادیب و بزرگوار استاد که دوران سخت بیماریشان را طی میکردند - بانوی بزرگوار و فرهیخته مادر مرحوم ایشان و سیده زهرا بصارتی - زنجان یدی بروخ لار - منزل استاد حسین منزوی - مهر ماه 82
استاد! دل شعربرایت خیلی تنگ شده .

خیلی دلم میخواست فرصتی داشتم و برای به دست آوردن تازههای کتاب و نیز دیدار دوستان به نمایشگاه میآمدم ولی به دلیل گرفتاریهای فراوان از این فرصت پر بار نمیتوانم استفاده کنم .
به همهی دوستانی که کتابهایشان در هر زمینهای به خصوص شعر به نمایشگاه امسال رسیده، صمیمانه تبریک میگویم. و از شما دعوت میکنم که به نشر شاملو برای تهیهی اولین مجموعهی شعرسمانه نایینی با عنوان « چای آغاز یک جهان بینی .»که شامل غزلهای زیبای شاعری جوان و خوش قریحه است و به انتشارات فصل پنجم برای تهیهی مجموعهی شعرسید مهدی موسوی که معرف همه هست، با عنوان « حتی پلاک خانه را » که شامل شعرهایی با مضامین جنگ و شهید است ، سر بزنید . کتاب «با یک شناسنامه ی بی اسم و شعر - داستان» اثر مهدی زارعی در نشر شانی - بیر سبد قیزیل یومورتا آنتولوژی شعر هجایی آذربایجان کار صالح سجادی - نشر افکار وتراژدی اورمان از صالح سجادی نشر افراز و کتاب «365 صبح سلام »احسان خلیلی هم در نشر شلفین منتظر شماست .
حتما دوستان عزیز دیگری هم هستند که کتابهایشان به نمایشگاه رسیده و من اطلاع ندارم .
در همین جا به همه ی این دوستان تبریک می گویم و آرزوی موفقیت دارم .
واین هم من و اهورایم که این روزها با هم عشقی بی بدیل را به تجربه مینشینیم.
تفریح من
-این واژه های سرطان زده -
مثل مجسمه های ابری
آرزوی باریدن را
درد می کشند
سلام – سلامی سرشار از شرمندگی به خاطر کم کاری ها و نبودن ها .
گاهی وقتها حرفهای نگفته ای هست که آدم می گذارد برای روز مبادا . ولی آن روز مبادا شاید می ترسد که آفتابی شود!
دلم امروز از همه چیز گرفت . حتی« درختهای خیابان ولیعصر» که دوستشان دارم !
دلم به اندازه ی تنهایی آن بچه یی که جلوی« دروازه دولت »گدایی می کرد ، گرفت !
این دو تا شعر قدیمی - این دو استکان دلتنگی هم که از سال های دوره ، به عصر های دلتنگی سمانه که این روز ها از من هم دلتنگ تره .
حرف بزن
آواز شکسته ات را
خوشبختی مان
در ثانیه های دلواپسی
سر گردان است
عشق تاول بزرگی ست
بر شانه های خاموشت
خودم را به ابر سپر ده ام
شانه های خاموشت
کوچه می شود
آهسته
چشم باز می کنم
کوه خاموشی
درون چشمانم
جا خوش می کند
2
غزلهای وحشی و تبهای شبگرد
هوا لب فروبسته و یک شب سرد
و من فکر آن دست نامرئیام که
قفس در قفس در قفس جادویم کرد
تو آبیترین فرصت شعرهایی
مبادا که باشی شبیه دلم زرد
تو بی تابی جاده را میشناسی
و تنهایی دستهایی که با درد ...
غزل خواند پشت سر ِ گامهایت:
خداحافظ... اما دلم را نکن طرد
تو ای آخرین فصل چشم انتظاری!
تو ای اوّلین حرف آیینه برگرد
اما خوب باشم یا بد از صرف وقتم برای اهورایم لذت می برم .
ماشاالله یادتون نره !



سلام
به خاطر نبودن ها و کم کاری ها معذرت می خواهم .
قول می دهم و امیدوارم به قولم عمل کنم که به زودی با شعر و مقاله و ... به روز شوم .
و می دانم دوستانم می دانند دلیل حضور کم رنگم را!
این عکس را عید نوروز امسال گرفته ام از سه ماه و نیمی اهورایم و هشتاد سالگی مادر جون . عکس را انداخته ام روی دسکتاپ . و هر روز می خوانمش به طعم آواز شعری تازه تر از دیروز.
به نظرم عکس ها طعم دارند ؛ و طعم این عکس ، طعم زندگی ست ، طعم عمر است.
جهت نگاه اهورا را دنبال می کنم ؛ نگاهی به بیرون ، نگاهی به دور دست هایی نا معلوم . و با بغضی مادرانه و باوری امید وار و چشمانی سرشار از اشک عشق و امید و دلواپسی ، فردا یی زیبا را امید وارانه چشم می کشم .
جهت نگاه مادر جون را هم دنبال می کنم نگاهی به درون ، نگاهی شبیه نگاه یک میوه ی رسیده به هسته اش ! و...
و بعد به تلاقی نگاهشان می اندیشم .
هر بار نگاه هشتاد سالگی مادر جون ، دفتر شعری را به رویم می گشاید که قسمت هایی از آن را خودم خوانده ام و قسمت هایی را خودش برایم خوانده . با مضامینی از عشق و امید و حادثه و درد و ... .
یک روز در نگاهش طراوت ظهری با آفتابی دل چسب می بینم و روز دیگر سرمای صبحی که پیامد شبی یلدایی ست.
روز دیگر عطر روزهای آمده و رفته ای پیچیده در بقچه ای که در پستویی پنهان شده.
روزی دیگر شعری می خوانم با نشانی از ریه ای خسته اما مملو از هوایی تازه با عطر نان داغ و پنیر محلی و پونه ی وحشی .
روز دیگر شعری یادم می آید که ردِّ قدم های طولانی دعا را در آن یافته بودم .
روز دیگر شعری سر شار از طعم لبخندی خشکیده.
روز دیگر شعری پر از خیسی چشم هایی منتظر .
روز دیگر زبری انگشتانی که از پیچ و تاب تنی فرسوده بالا و پایین می رود .
روز دیگز زمزمه هایی که از چین لب هایی عبور می کند که هیچ وقت دست دل صاحبش را رو نکرد !
روز دیگر قسمی مصلحتی که پشت سایه ی سنگین رازی پنهان شده .
روز دیگر تقلّای پاهایی دوخته شده به زمین برای چسبیدن به شاعرانگی آسمان .
روز دیگر آوار صدایی نشنیده بر روی گلویی که صاحبش را هیچ وقت رسوا نکرد .
روز دیگر طعم یک خدا حافظی سرد بر روی یک پیر هن گل دار .
روز دیگر رنجی که به تماشای سکوتی معلّق نشسته.
روز دیگر غباری از هراس و دل واپسی که بر گستره ای از بی نهایت جولان می دهد.
روزی سایه ای مشبّک از توری سپید .
و روزی دیگر هم چشم هایی به خون نشسته از روزهایی بی روزن !
و...
و کلمات در چشمم تبدیل به قطره های اشکی می شود که ... .
به امید فردایی روشن برای تمام بچه ها !
اول - سلام
دوم - بزرگترین حسن غربت این است که این شعر سهراب را با تمام وجودت حس می کنی :
«... و خدایی که در این نزدیکی ست »
سوم - فردو سی بزرگ می فرماید :
زنان را همی بس بود یک هنر
ئشینند و زایند شیران نر
خب ، جناب فردوسی ! به امر شاعرانه ی شما ، ما که انجام وظیفه و هنر نمایی کردیم ! امری ، فرمایشی ؟! تعارف نکنید ها ، جان شما کل نسوان ناراحت می شوند !!!
هرچند وقتی حاصل زحمات سی ساله ی جناب عالی؛ یعنی شاهنامه ی ارزشمندتان ، توسط محمود زمان شما (سلطان محمود غزنوی ) مورد بی مهری واقع شد ، گویا بعد از دور از جان وفاتتان (!) با کلی هدایا آمدند تا از خانواده ی محترمتان دلجویی کنند که ظاهراً به تریج قبای هیچ « شیر نری » بر نخورد واین دختر خانوم با کمالات شما بود که هدایا را پس فرستاد و آبروی بابایش را خریداری کرد! ( راست و دروغش هم گردن مورخان !)
این هم نگاه لطف آمیز خداوند به ما - زیبا ترین و عاشقانه ترین شعر عمرم - پسرم اهورا
پسرم ، اهورا جان ! به دنیا خوش آمدی ! هر چند به قول فروغ فرخزاد :
واین جهان به لانه ی ماران مانند است
...
حالا اگرجناب فردوسی اجازه می فرمایند برویم به بقیه ی کار و زندگیمان هم کمی برسیم . اموربیهوده ای نظیر تحصیل ، تدریس ، درمان . و حتی همین کار وقت تلف کن و بسیار غیر هنرمندانه و بیهوده و البته رقّت انگیز شاعری و نویسندگی و اینها !
design : Shahram Abediny